یک داستان مثلا عاشقانه ولی آموزنده

این داستان، از سایت quora ترجمه شده. داستان زندگی جالب یک فرد عاشق :

اسم من ادوارد است. ماجرای عاشق شدن هرکسی می‌تونه شیرین باشه، عشق واقعا موهبته.
من اون موقع ۱۷ سالم بود (الان ۲۰ ساله‌ام)، شاید خیلی مسخره باشه که یه فرد ۲۰ ساله بخواد از تجربیاتش بگه، ولی من عاشق «امبر (amber) » بودم. دختر بلوند، باحال و بامزه، خوش برخورد و باهوش! یه پسر دیگه چه چیزی می‌خواد؟  امبر منو انتخاب کرده بود. همیشه احساس خوشبختی می‌کردم، احساس برگزیده شدن، که چنین دختر فوق‌العاده‌ای منو انتخاب کرده (:
همیشه احساس می‌کردم باید یه کاری واسش بکنم، یه کاری تا عمر داره یادش نره. یه بار رفته بود به یه مسافرت کوتاه مدت. تصمیم گرفتم آهنگ مورد علاقشو واسم بخونم، آهنگ محبوبش. افراد خیلی کمی هستن که این آهنگ رو گوش دادن، تقریبا کسیو نمی‌شناسم که گوشش داده باشه : آهنگ «تو و من» از گروه LifeHouse .

یه دوربین جور کردم، آهنگ رو چند بار ضبط کردم، خیلی سعی کردم فوق‌العاده باشه. خیلی از چهره‌ام فیلم نگرفتم، فقط اونجایی که خواننده می‌گفت: «نمی‌دانم چرا، نمی‌توانم خیره نگاهت نکنم … » رو از نزدیک گرفتم، می‌خواستم این قسمت رو با احساس تمام گوش بده، که بفهمه نمی‌تونم نگاهش نکنم.

از مسافرت که برگشت، ویدیو رو براش گذاشتم، خودم هم رفتم رو کاناپه نشستم.دوست داشتم تنها باشه. ویدیو رو که دید، از اتاق بیرون اومد، چشماش خیس بود. قلب من هم هیجان داشت، اشکش از شادی بود، با صدای گرفته همش می‌گفت: « این بهترین چیزی بوده که تو زندگیم دیدم، خیلی خوشحالم». اومد بغلم، یادم نمیاد چند دقیقه منو بغل کرده بود، فک کنم ۱۰ دیقه طول کشید تا گذاشت برم. وقتی برگشتم خونه، اس ام اس داد: «ادوارد، چه جوری جبران کنم؟» بهش گفتم: «همین الانشم جبران کردی، مدت‌هاست لبخند روی لبامه، زمان واسم کند میگذره، احساس می‌کنم همه‌ی مردم شادن و همه منو دوس دارن. این چیزیه که تو بهم هدیه دادی، یه زندگی شاد (:»

از اون ماجرا ۱ ماه شیرین گذاشت … تا اینکه امبر نازنین من به خاطر یه حرومزاده‌ی بی‌دست‌وپا تصادف کرد. وقتی رو زمین با صورت خونی دیدمش مغزم کار نمی‌کرد، سرد سرد بود مث یه تیکه گوشت. اون لبخند هم دیگه نداشت. امبر توی کما رفته بود.

توی بیمارستان چند وقتی کنارش بودم، تکون نمی‌خورد، با خودم روز و شب فکر می‌کردم که چیکار می‌تونم بکنم؟ هرچی فکر می‌کردم بیشتر به بن‌بست می‌رسیدم. بالاخره یه روز از بیمارستان زدم بیرون، هوا خیلی خوب بود، منم یه پسر ۱۷ ساله بودم، نباید توی بیمارستان می‌موندم، عقلانی نبود که عمرمو توی بیمارستان کنار یه آدم به کما رفته سپری کنم! پدرم همیشه می‌گفت آدم نباید فقط جلوی دماغشو ببینه، نباید تو لحظه زندگی کنه. منم سعی کردم تو لحظه زندگی نکنم، به خاطر همین کم کم بی‌خیال شدم. الان که ۲۰ سالمه چندین تا عشق داشتم، زندگی خیلی شیرینه، آدم باید از زندگیش لذت ببره.

پ.ن: دلتون به حال امبر نازنین سوخت؟ آیا توقع داشتین یه پسر ۱۷ ساله تا آخر عمر پای دختر ۱۷ ساله بسوزه و بسازه ؟ نخیر جانم، دنیای بیرون واقعیست !
قابل توجه اونایی که نمی‌دونن: عشق وجود نداره، فقط یه شوخیه دستیه طبیعت با مغز ماست که بین دو نفر وابستگی شدید و علاقه‌ی شدید میاره! عشق یه دونه هم نیست، البته مغز ما به نظرم طوری تکامل پیدا کرده که نمی‌تونه یک احساس پاک و عاشقانه رو نسبت به چندین نفر داشته باشه، اما نظر شخصیم اینه که اگه فرصت برای هر انسانی باشه و زمان کافی هم باشه، به راحتی می‌تونه چندین بار عاشق واقعی بشه.

پ.ن: این داستان برگرفته از یه داستان واقعیه، من داستان رو اونجوری که واقعی‌تر به نظرم می‌رسید بیان کردم !!

4 thoughts on “یک داستان مثلا عاشقانه ولی آموزنده”

  1. :))))))))))) کلی خندیدم با حرفای آخرت البته خنده تمسخر نبود خنده خوبی بود
    خیلی باحال بود و واقعی ایول

    1. درود. امان از مکتب گشادیسم !
      وقت نکردم لگو رو بذارم ولی فکر کنم به زودی این کار رو بکنم 🙂
      با تشکر دوباره

Leave a Reply to nasrin Cancel reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *