گذر عمر

گذر عمر

یادمه یک نصف شبی دنبال ورجه وورجه‌های ذهن بودم. سرگرم سخن بزرگان بودم. از شوق یاد گرفتن شب خوابم نمیبرد. دست‌ها زیر چانه به شکم دراز افتاده بودم و تماشا می‌کردم. مناظره‌ای بود بین فلانی و فلونی. فلانی استاد فلان دانشگاه بود با کیلو کیلو دانش. فلونی هم همینطور. خلاصه آدم‌های کلفتی بودند.
یک جایی فلانی مثالی زد. میخواست برایمان جا بی‌اندازد که در طولانی مدت تا چه حد درکمان از تغییر کم است. گفت اینطور نیست که ما شب جوان بخوابیم و فردا از خواب برخیزیم و بگوییم آها! الان پیر هستم. گذر عمر از جوانی به پیری محسوس نیست.
فقط خواستم بگم آقای فلانی تو زیاد نمیدونی. ما هر روز صبح که پا میشیم پیریم. هر روز.

Leave a Reply

avatar
  مشترک شدن  
Notify of