دکتر سروش، در جواب به بی-خدایی

برای من هنوز زود است که دست به قلم (کیبورد؟) شوم و از عقایدی بنویسم که طی چند سال بدست آمده. هنوز خیلی چیزهاست که نمی‌دانم و زود است برای گفتن از تجربه‌های خودم از کند‌و‌کاو‌های کتاب‌ها یا سخنرانی‌ها. برای کسی که هنوز در میانه‌ی سفره، سفرنامه نوشتن مسخره است 🙂
منظور از سفر هم مسیریست که یک آدم کنجکاو و اهل پرسش برای بدست آوردن پاسخ پرسش‌هایش طی می‌کند. برای بعضی‌ها شاید این پرس‌وجو‌ها درباره‌ی جهان، خودشان، علم و هرچیز دیگری هیچ‌وقت مهم نمی‌شود! برای خیلی‌ها از روی بدشانسی ( بگیم جبر ) امکان داشتن یک ذهن پویا و پرسش‌گرانه محال است. افرادی را تصور کنید که به خاطر شرایط عقب‌مانده‌ی محیطی و به هزاران دلیل عقب‌ماندگی کشورشان از فرصت فکر کردن و سوال کردن محرومند!به هر حال، من حد اقل خودم می‌دانم با یکم خوش‌شانسی جزئی از این دو گروه نیستم. حداقل واسه من چندین سال است که مهمه ( به قول آدمای خارجی: i care ).
مثل هر آدم منصفی که دنبال درست و غلط می‌گرده، من هم همیشه سعی می‌کنم حرف دو طرف ماجرا را بشنوم. فکر کنم که ۲ سال پیش بود کتاب the god delu.sion از ریچارد دا.ویکنز را می‌خوندم. زمانی که در آن تقسیم بندی داو.کینز، به عنوان یک ندانم‌گرا (agnostic) به حساب می‌آمدم (کسی که به وجود خدا اعتقاد ندارد اما اظهار نظری هم در نبودش نمی‌کند و خنثی است).
کتاب داو.کینز به مزاجم خوش نیامد. دکتر سروش راست می‌گفت، داوکینز یک فیلسوف نبود (همانطور که خودش هم ادعایی نداشت). اما قلمش گزنده و تند بود و البته همراه با طنازی! هضم کردن مطالب نوشته شده در کتاب داو.کینز برای منی که ندانم‌گرا بودم سخت بود. (هرچند بسیاری از مطالبش جز حقیقت نبود، مانند نوشته‌هایش در باب اخلاقیات).
از آن زمان به بعد، بیشتر و بیشتر جست‌جو می‌کردم. امشب هم در سایت مفید و البته فیل.تر یو‌تیوب (یه وقت فکر نکنین فی.لتر بودنش به خاطر مفید بودنشه!) سخنرانی خوب دکتر سروش رو در نقد کتاب «پندار خدا» از ریچارد داو.کینز دیدم. ۲ ساعت بود و کاملا ارزش داشت (:
در این سخنرانی، شاید بسیاری از مواضع یک دیندار عقل‌گرا را می‌بینید. اگر مثل من کنجکاو هستید جواب دین و دینداران را به هجمه‌های جذاب علم و علم‌گرایان بشنوید، پیشنهاد می‌کنم این سخنرانی هرچند طولانی، را ببینید. بعضی سخنان سروش برای کسی که حرف آدم‌های مثل دا.وکینز یا لاورنس کراس (کسی که پایه‌گذار مفهوم انرژی تاریک در فیزیک است)  یا دن دنت در جبهه‌ی مقابل را خوب شنیده کمی غیر منطقی به نظر می‌رسد! به هر حال …
خلاصه‌ای از این سخنرانی و قسمت‌هایی که برای خودم جذاب بود را آوردم:

اولین بحثی که مطرح میشود، «آزمایش بزرگ دعا»ست. این آزمایش در فصل دوم کتاب پندار خدا نوشته شده. خلاصه‌ای از این قسمت از کتاب:
« آیا دعا به بهبود بیماران کمک می‌کند؟ برای صحت آزمایش دعا، آزمایش باید بدون جهت‌دهی باشد. بیماران به طور کتره‌ای انتخاب شدند. گروه اول دعا دریافت می‌کردند و نمی‌دانستند دعا دریافت می‌کنند. گروه دوم هیچ دعا دریافت نمی‌کردند بی‌آنکه خودشان بدانند و گروه سوم دعا دریافت می‌کردند و می‌دانستند دعا دریافت می‌کنند. نه هیچ یک از بیماران، نه آزمایشگران، نه دکتر‌ها نمی‌دانستند کدام بیمار دعا می‌شود و کدام نمی‌شود. کسانی که دعا می‌کردند طبیعتا باید نام افراد دعا شونده را می‌دانستند، در غیر این صورت چطور می‌توانستند بدانند که برای چه کسی دعا می‌کنند؟ اما احتیاطا فقط نام کوچک و حرف اول نام خانوادگی بیماران به دعاگویان گفته میشد. ظاهرا همین قدر کفایت می‌کرد که خدا بتواند تخت‌های مورد نظر را بازشناسایی کند !!
نتیجه‌ی آزمایش که ۲۰۰۶ منتشر شد، بی ابهام بود. میان دعا شوندگان و کسانی که دعا دریافت نمی‌کردند فرقی نبود. اما بین کسانی که می‌دانستند دعا دریافت می‌کنند و کسانی که نمی‌دانستند تفاوت جالبی بود. آنهایی که می‌دانستند به طور قابل توجهی به مشکل برخوردند! به خاطر اضطراب بیشتری که دچارش شده بودند … »

دکتر سروش در پاسخ به این آزمایش مثل همیشه مفصل صحبت می‌کند. ابتدا خودش مثال‌هایی از آزمایشات دیگری میزند. پسرعموی داروین چنین آزمایشی را انجام داده (روی سلامتی کشیشان و سلامتی درباریان پادشاهی انگلیس) و به این نتیجه رسیده که هیچ تفاوتی نیست.
سروش می‌گوید از نگاه بعضی فیلسوفان، مانند کانت، دعا تعبیر و توجیه فلسفی ندارد. اینکه خداوند به «خواسته‌ی» ما و «بر پایه‌ی خواسته‌ی» ما سبک-سنگین کند و تصمیم بر کاری بگیرد (یعنی چنان کند که ما می‌خواهیم) سخنی عبث است!
اما در رابطه با آزمایش دعا، نکته‌ای را می‌گوید که به نظرش افرادی مانند داوکینز فراموشش کرده‌اند:
«ما در این دنیا فقط روابط علت-معلولی نداریم. آیا می‌توان دعا را از جنس پدیده‌های طبیعی دانست و با اندازه گیری آن را بررسی کرد؟ رابطه‌ی دعا و استجابت دعا رابطه‌ی علت و معلولی نیست! اگر فرض کنیم که یک دعا به نتیجه رسیده، اینجور نیست که با تکرار دعا به عنوان یک آزمایش، بتوانیم همان result را ببینیم یا دریافت کنیم! رابطه‌ی دعا و استجابت رابطه‌ی معنایی است.»
دکتر سروش مثالی می‌زند:
«تصور کنید یک موجود پیشرفته‌ی دیگر در یک سیاره‌ی دیگر ما را با یک وسیله‌ای در نظر بگیرد! می‌بیند که بعضی ماشین‌ها از چهارراه رد میشوند و بعضی نه! بعد می‌بیند که اگر چراغ قرمز باشد، رد نمی‌شوند و اگر رنگ چراغ سبز باشد پس از چهارراه رد میشوند !

با این مثال می‌توان نشان داد که این رابطه، یک رابطه‌ی علت و معلولی نیست و «علت» متوفق شدن ماشین‌ها رنگ چراغ‌ها نیست! بلکه «دلیل» متوفق شدن ماشین‌هاست! رنگ قرمز به خودی خود که باعث نمی‌شود ماشین از حرکت بایستد! همین الان که من با شما حرف می‌زنم، حرف‌های من علت فهم شما نیست بلکه دلیل فهم شماست (یعنی رابطه‌ی علت و معلولی نیست).

بحث دومی که مطرح می‌شود و به نظرم ارزش ذکر کردن دارد، «تعبد» است.
دا.وکینز همیشه همه جا و در هر مستندی و هر سخنرانی می‌گوید، کودکان در محیط دینی tune می‌شوند. آن‌ها به این خاطر دیندار هستند چون به صورت اتفاقی در یک خانواده‌ی دیندار به وجود آمده‌اند. داو.کینز با نگاهی داروینی می‌گوید: « گوش دادن به حرف پدر و مادر در طی تکامل انسان‌ها، باعث زنده‌ماندن کودکان می‌شود. (مثلا مادرها به کودکانشان می‌گویند آنجا نرو خطرناک است! دست به آتش نزن و …). کودکانی که بهتر تابع محیط خانواده و قبیله بوده‌اند، طبیعتا شانس بیشتری برای زنده‌موندن و زندگی کردن و راحت‌تر زندگی کردن، داشتند.»
خوشبختانه سروش مخالفت چندانی با این قضیه ندارد. او می‌گوید: «بحث تعبد (یعنی پذیرش بی چون و چرا) همیشه وجود داشته و جزيی از انسان بودن ماست. ما این مفهوم تعبد را همه جا می‌بینیم. در علم، در فلسفه در هرچیز دیگری. جامعه همیشه همینجوریست. بیشتر مردم دنیا مقلد دانشمندان هستند. وقتی می‌گویند زمین به دور خورشید می‌چرخد قبول می‌کنند. یا وقتی می‌گویند پنی‌سیلین فلان دسته بیماران را می‌کشد، می‌گویند حتما دلیلی وجود دارد دیگر! در دین و علم همینطور است. عامه‌ی مردم مقلد هستند. اما برای دیدن دلیل و منطق علمی، همانطور که به دانشمندان برجسته مراجعه می‌شود، در دین هم برای پیدا کردن جواب‌ها به فیلسوفان و متکلمان مراجعه می‌شود. درست نیست که به سراغ عقاید عوام رفت چون آن‌ها فقط مقلد هستند. »

بحث آخر که لازم دیدم بنویسم، «اخلاق» است.
جالبی‌اش اینجاست که در این بحث به گفته‌ی خود شنونده‌ها، شباهت و توافق بسیار زیادی میان گفته‌ها و نظرات داو.کینز و دکتر سروش است. من هم خوشحالم که یک دانشمند دینی می‌‌تواند اینقدر منعطف باشد و بر پایه‌ی مدرک و دلیل اخلاق را یک امر کاملا «بیرون از دین» بداند.
دکتر سروش بارها تاکید می‌کند که دین، هیچ دینی، آفریننده‌ی اخلاق نبوده. این طور نبود که قبل از دین دروغ خوب باشد و پس از آن دروغ بد شده باشد!
ریچارد داو.کینز اما، مهمترین دلیل بی‌اخلاقی‌های تاریخ را دین می‌داند. نظرات و مثال‌های جالبی درباره‌ی کودک‌آزاری های کشیشان (کسانی که مبلغ ترس از جهنم بودند) دارد. درباره‌ی تبعیض‌ها و حقیر شمردن زنان. مطلبی که در این زمانه برای هر کسی (حداقل کسی که اهل انصاف و اندیشه است) واضح است، این است که تفاوتی میان زنان و مردان نیست. اما دین، همیشه یا باعث و بانی یا تشویق کننده‌ی چنین بی‌اخلاقی‌هایی می‌شود. مباحث تبعیض جنسیتی و مخصوصا همجنس‌گرایی بسیار جدید است. این بی‌اخلاقی‌هایی که ما امروزه می‌فهمیم و درک می‌کنیم و برایمان بدیهی بوده، در گذشته نزد دین‌داران ترویج داشته و بی اخلاقی به حساب نمی‌آمده.

مثال‌هایی از این دست هم فراوانند، خود دکتر سروش هم اشاره می‌کند که در تورات داستان‌های غریبی از بی‌اخلاقی‌ها وجود دارد. در قرآن هم همینطور. این دو داستان را خود سروش نقل می‌کند: «در قرآن آمده مردی اجازه دارد زن خود را کتک بزند! یا مردی که فرزند خود را کشت فقط به این دلیل که تصور می‌کرد اگر بزرگ شود پدر و مادر خود را گمراه می‌کند! »
نکته‌ای که سروش در بحث اخلاق و جواب به داو.کینز تاکید می‌کند، تفاوت میان «اخلاق» و «رسم و رسومات»!
شاید از نظر سروش اشتباهی که افرادی مانند داو.کینز مرتکب می‌شوند، مخلوط کردن اخلاق با رسم و رسومات باشد. سروش می‌گوید:
« داوکینز مثالی از زنانی میزند که برقع می‌پوشند و صورت‌های خودشان را پنهان می‌کنند و می‌گوید این نشانی از عقب افتادگی آن‌ها دارد!
اصلا هم این عقب افتادگی نیست. اینکه در گذشته یک سری رسوم بین مردم بوده، برای آن‌ها کاملا rational و پذیرفتنی بوده! آن‌ها با این رسم و رسومات زندگی می‌کنند و مشکلی هم ندارند! آنها دارند زندگیشان را می‌کنند!
اگر ناگهان زنانی را ببینند که کمی برهنه‌تر باشند، برایشان غیر منطقی و نادرست می‌نماید! همانطور که زنانی که از بیرون نگاه می‌کنند و پوشیدن برقع را غیر منطقی و عجیب می‌بینند !
پس بین اخلاقیات و رسم و رسومات باید تفاوت گذاشت.»

سخنان دکتر سروش با بحث اخلاقیات تمام می‌شود. هدف من از این پست فقط بازگو کردن استدلال‌هایی است که یک دیندار می‌تواند نسبت به هجمه‌های علمی داشته باشد. اینکه سخنان سروش چقدر مستدل و قانع کننده بوده، قضاوتش با شما و من است (:
در نهایت، گره‌ای که در تمام سخنرانی سروش به وضوح دیدم، به بیانی بهتر، بیشترین تفاوت دیدگاهی که بین سروش و داو.کینز دیدم، «فرضیه پنداشتن وجود خداست» !
بیشتر بحث‌های علمی که می‌توان دنبال کرد (مثلا مراجعه کنید به مناظره‌ی لاورنس کراس با حمزه tzortzis با این عنوان: مناظره‌ی اسلام و بی.خدایی ). آن طرفی که سخن از بی.خدایی می‌زند، حتما فرض می‌کند که وجود خدا باید یک «فرضیه‌ی علمی» باشد. (همانطور که داوکینز از اول کتابش این فرض را کرده). سروش اما، کاملا از بیخ و بن! فرضیه پنداشتن وجود خدا را رد می‌کند و به این طریق حرفی برای گفتن دارد. به نظر من، خودش هم می‌داند اگر وجود خدا را یک فرضیه‌ی علمی در نظر بگیریم، آن وقت اوضاع خراب می‌شود و کفه‌ی ترازوی علم به شدت سنگینی می‌کند.

پستم رو با این سوال به پایان برسانم:
« چگونه می‌شود تا صحبت از دین و خدا می‌شود ناگهان قدرت علمی و تحلیل‌های منطقی کارایی خودشان را از دست می‌دهند و توانایی ورود به این قلمرو از آن‌ها سلب می‌شود؟! مگر دینداران چه چیزی در قلمرو خود دارند که دانشمندان از بیان آن عاجزند و اجازه‌ی ورود هم ندارند؟
اگر وجود خدا فراتر از درک ماست، پس این تناقض که «چیزی را درک می‌کنیم که فراتر از درک ما باشد» چه می‌شود؟ اگر هم در درک ما می‌گنجد لطفا یک نفر با انصاف پیدا شود و برایم توضیح دهد. »

پ.ن: لینک به ویدیو سخنرانی

33 thoughts on “دکتر سروش، در جواب به بی-خدایی”

  1. چیزی که من همیشه استدلال می‌کنم اینه که جهت متوسط علم به سمت دینه !
    یعنی در واقع دین همون علمه که تا بی‌نهایت رفته !

    1. دقیقا همین جمله رو من از معلم ۱ دبیرستان به یادگار دارم : )
      هرچند گفتنش خیلی آسونه ولی هرچی بیشتر فکر می‌کنم و می‌خونم می‌بینم دقیقا برعکسه :دی دین و علم روش‌های «کاملا» متفاوتی دارن : روش دین توضیح شناخته‌ها به وسیله‌ی نانشناخته‌ها و روش علم توضیح ناشناخته‌ها به وسیله‌ی شناخته‌هاست : )

      1. «چیزی را درک می‌کنیم که فراتر از درک ما باشد» !؟!
        «میکنیم» ؟ چه کسانی, ما؟
        تمام انسانها.
        من و شما و همه انسانها, چیزی را درک میکنیم که در حوزه ی درک شدنی ها برای یک انسان باشد.
        وگرنه هر اظهار نظری راجع بهش نمیتوان کرد!

        1. بله، درسته. چیزی رو درک می‌کنیم که در حوزه‌ی درک شدنی‌ها برای یک انسان باشد (:

  2. > اگر هم در درک ما می‌گنجد لطفا یک نفر با انصاف پیدا شود و برایم توضیح دهد.
    قاعدتا هر موجودی که مغز داشته باشه وبتونه ازش بهره ببره به هر چیزی شک میکنه و اکثر موقع ها شک همان جا با استدلال بر اساس چیز هایی که بهش اثبات شده
    شک رو برطرف میکنه : یا صحیحه و یا غلطه و اگه مسایل اثبات شده یا همون معلومات بر ادم کافی نباشه شک تبدیل به تبدیل میشه
    به احتمال کمی من جزو ( هر موجودی که مغز داشته باشه وبتونه ازش بهره ببره ) هستم و خصوصا روی این مورد شک و تردید زیادی داشتم و این شکلی استدلال کردم:
    محمد در جامعه ای که سواد نبوده و در زمانی که اوج تکنولوژی در چاه های اولیه نفت و معماری های استخراجی یا جنگی کمی پیچیده که امروزه خیلی ساده به چشم میان بوده و عملا شهرهای بزرگ اون دیار(عربستان جاهلی) از مجموعه مسجد الحرام در مکه امروزی کوچک تر بودن و هیچجوری این اطلاعات نمیتونسته بهش برسه و مقدار بازدهی یادگیریش هم حتما خیلی کم میشده چون علم روانشناسی و پزشکی نوین ثابت کرده بهد از ۳۰ سالگی یادگیری خیلی کند تر میشه
    و بعد یه دفعه به اظهار نزدیکانش از یک غار میاد بیرون و بقیه میبینن سواد خوندن و نوشتن پیدا کرده و حرف هایی میزنه که تازه بعد از ۱۴۰۰ سال ما داریم مسائل اولیه شو میبینیم و میگیم عجیبه و بعد مسائلی که بغرنج تر هستند رو رد میکنیم و میگیم درست نیست! و باور کنید تا پایان عمر حیات بشری ما نمیتونیم جوری که دلیل حرام بودن نگه داشتن سگ در خانه رو فهمیدیم وجود خدا رو هم بفهمیم . >>چیزی که اون بابا میگه نمیفهمیم اینه<< نه به تمام صورتها و نتونسته درست بگه و گفته نمیتونیم درک کنیم!
    خب . برگردیم سر اصل مطلب . محمد طبق اظهار خانوادش یکدفعه از غار بیرون میاد و اظهاراتی میکنه که بعیده خودش تونسته باشه یاد بگیره . حتی اگر خانوادش دروغ هم گفته باشند بعیده که کسی بهش اموخته باشه (اونم در عربستان ! و حتی در اون دوره در بیزانس یا ایران یا حبشه دانشمندان چیز هایی میگفتند غیر قابل اثبات تر و مردود تر؛ مثلا بطلمیوس در یکی دو قرن قبل)
    و صد برابر بعیدتر که خودش تحقیق کرده باشه!
    پس نتیجه میگیریم که از منبعی فوق بشری (حالا هر چه که باشه ) اطلاعات کسب کرده
    خوب . پس میشه از روی اینکه در زمانی که خود نمایندگان و نوادگان تایید شده توسط محمد (حالا محمد(صل الله علیه و آله) حاضر و از حیث فیزیکی قادر به جواب دادن بودند هیچ اشکال گیری به قرآن و اظهاراتش بیجواب نمونده و همگی توجیه شدند (حتی یکی از برهان های مدرن رد وجود خدا هم توسط یکنفر پرسیده و توسط امام جعفر صادق (علیه السلام)جواب داده شده بود . جالب بود . پیشنهاد میکنم یک تحقیق کوچیک دربارش بکنید) و همه اظهارات شک بر انگیز برای بعد از امام جواد هستند که امکان صحبت رو در رو برای پیشوایان شیعه جعفری وجود نداشته میشه استدلال کرد اشکالی بهش وارد نیست . امیدوارم دوباره شرایطش پیش بیاد…
    اگر توجیه نشدید بگید.
    افرین که بی فکر چیزی رو قبول نمی کنید

    1. ممنون : )
      خوبه که حداقل سعی می‌کنی با مغز (به قول خودت) استدلال کنی و نه با اعضای دیگه‌ی بدنت :دی (باور کن آدم‌هایی دیدم که می‌گفتن کافیه به قلبت رجوع کنی تا چی وجود داره چی نداره 😐 )

      نمی‌دونم چقدر نظر مخالفارو گوش دادی ( یا خوندی ) ولی این استدلال پاراگراف جهارم و پنجمت تقریبا واسه دوران راهنمایی و دبستان جواب میده 🙂 یعنی تو کتابای دینی ما از این جوری حرف و حدیث ها فراونه : )
      خلاصه حرفت اینه : ۱. اون زمان همه بی‌سواد بودن ۲. یهو یه آدم بی‌سواد حرفایی می‌زنه که عجیبه و فراتر از زمانه (که قبول دارم) ۳. پس نتیجه می‌گیریم باید یه موجود فراطبیعی وجود داشته باشه که اون حرفارو بهش بگه ۴. پس اون موجود فرا طبیعی اسمش رو میذاریم خدا

      من صرفا خلاصه‌ی حرفت رو گفتم، اگه فک می‌کنی خلاصه‌ی حرفت این ۴ مورد نبود به راحتی می‌تونم مورد به مورد جمله‌های خودت رو نقل قول کنم : )
      هدفم چی بود؟ اینکه وقتی شاخ و برگ یه ایده رو کنار بذاریم و لخت نگاش کنیم، اون موقع راحت تر میتونیم قضاوت کنیم آیا یه چیز منطقیه یا منطقی نیست ؟ یعنی وقتی استدلالت رو به این ۴ مورد خلاصه کنم، خیلی راحت تر میشه تشخیص داد که این حرف بیشتر به یه شوخی می‌مونه.

      مثلا : در یه جامعه مردم ابتدایی هستن و کم سواد، یهو یه آدم میاد که فراتر از درک اون قبیله شیطان صفت و پست فطرت هست و کارای وحشتناکی می‌کنه (نیاز نیست مثال بزنم، تعداد آدم بدهای تاریخ زیاده) ، خب پس میشه شیطان رو اثبات کرد ؟ چون باید یه موجود بد باشه که بدی رو (فراتر از زمانه خودش) یادش بده !!

      پ.ن : قبل از پیامبران و بعد از پیامبران هم فراوون انسان‌هایی بودند که فراتر از زمانه‌ی خودشون صحبت کردن در حالی که در بی سوادی غوطه ور بودن : ) ولی هیچ کدومشون مقدس نیستند و نخواهند بود.

      بازم ممنون : )

      1. خوب بله من قسمتی از حرفام این بود ولی شما بقیه جمله ها رو ندیدیدی و فقط به این چند جمله نگاه کردی بقیشم نگاه کن لطفا
        > در یه جامعه مردم ابتدایی هستن و کم سواد، یهو یه آدم میاد که فراتر از درک اون قبیله شیطان صفت و پست فطرت هست و کارای وحشتناکی می‌کنه (نیاز نیست مثال بزنم، تعداد آدم بدهای تاریخ زیاده) ، خب پس میشه شیطان رو اثبات کرد ؟<
        بستگی به سطح ابتدایی بودن افرادش داره.
        اگه بخوایم اون کاری که پیامبر اسلام کرد رو به صورت شر برگردون کنیم مثل اینه که یک فقیر روستایی از هائیتی (یک کشور امریکایی که بعد زلزله به شدت قحطی زده) یک دفعه به سرش بزنه و همینجوری یهویی در طی دو سال به قدرت برسه و بعد از اون بیاد ایالات متحده رو تسخیر کنه!!(ناپلئون و معمر قذافی نزدیک ترین مثال واقعی به این موضوعن که اون ها با این وجود هم خیلی خیلی از این دورن چون ارتشی بودن و در دوره ی اشوب با یک سری سر هنگ و سرتیپ دیگه نقشه کشیدن و بعد هم که به قدرت رسیدن یا به مقام های پایین تر راضیشون کردن یا با تفنگ و گیوتین سر به نیست!)
        قطعا این جا یکی بهش مهمات رسونده و تاکتیک های نظامی رو بهش یاد داده وگرنه خودش نابغه هم باشه نمیتونه ( که این کار فقط از پس انجمنی از بزرگترین نخبگان نظامی و دستبرد بسیار زیرکانه از بزرگترین ارتش های جهان رو نیاز داره-البته برای استفاده از دهاتی به عنوان ژنرال!-)
        البته شیطان رو لازم نیست اثبات کرد چون میشه خیلی راحت به شیوه این تفسیر کننده های قرآن با مثلا "هورمون های وسوسه انگیز" جایگزین کرد و به ریش دانشمندان خندید !!! p: ( البته اون هم به جای خودش اثبات داره ولی فعلا بحث سر خداست و به جاش سر اون هم بحث میشه کرد)

        عملا عرب ها های اون دوره ، ساکنان سلتی غرب اروپا در اون دوره و همینطور بومی های جنوب افریقا و استرالیا و … اون موقع رو میشد با وحشی های تازه کشف شده امازون در امروز مقایسه کرد
        کمترین حد تمدن و مرز بین دوره باستان و نو سنگی ( ساخت کلبه و لباس! هر چیز اضافه ای احتمالا متعلق به تمدن های همسایه بود_ که اون ها رو هم تقریبا منحصرا در یمن یا در مواقع خیلی جزئی در مکه میشد پیدا کرد)
        خب حالا این " قبل از پیامبران و بعد از پیامبران هم فراوون انسان‌هایی بودند که فراتر از زمانه‌ی خودشون صحبت کردن در حالی که در بی سوادی غوطه ور بودن : ) ولی هیچ کدومشون مقدس نیستند و نخواهند بود. " کدومشون تو"جامعه ای که سواد نبوده و در زمانی که اوج تکنولوژی در چاه های اولیه نفت و معماری های استخراجی یا جنگی کمی پیچیده که امروزه خیلی ساده به چشم میان بوده و عملا شهرهای بزرگ اون دیار(عربستان جاهلی) از مجموعه مسجد الحرام در مکه امروزی کوچک تر بودن و هیچجوری این اطلاعات نمیتونسته بهش برسه و مقدار بازدهی یادگیریش هم حتما خیلی کم میشده چون علم روانشناسی و پزشکی نوین ثابت کرده بهد از ۳۰ سالگی یادگیری خیلی کند تر میشه"زندگی میکردند و کدومشون یک مشت قبیله وحشی که سر تخم شتر مرغ شکسته مقاتله میکنند رو قانع به نظریاتشون کردند؟
        هر جور حساب کنیم"حتی طبق دیدگاه شما" پیامبر اسلام از این افراد اعلم تر بوده و میشه اصلا اسلام رو "شیوه زندگی سالم طبق نظرات دکتر برنده جایزه نوبل در فلان سال” تصور کرد و مسلمون بود
        _و اما بریم سر انجام عبادت و واجبات دینی اسلام طبق گفته خودتون که ” ندانم‌گرا (agnostic) به حساب می‌آمدم (کسی که به وجود خدا اعتقاد ندارد اما اظهار نظری هم در نبودش نمی‌کند و خنثی است).” نظری در باره وجود کسی که داریم براش عبادت میکنیم ندارید
        الآن دو حالت داریم:
        یا هست یا نیست

        اگر نیست : خوب نیست چیکار کنم! فوقش نماز هام ورزش روزانه بوده .فوقش روزه هام رژیم لاغری بوده .فوقش غسل کردنم یه حموم معمولی بوده و شراب نخوردنم برای سلامتی و رسیدن خون به تمام نقاط مغز بوده. و شما هم اینکار ها رو نکردی و خیلی فرقی به حالت نمیکنه و تقریبا در شرایط یکسانی هستیم

        ولی اگر هست :سر روزی که فرا خونده میشیم من نمازم رو خوندم . روزه گرفتم . غسل هایی که واجب بوده رو انجام دادم. شراب نخوردم و …
        ولی شما ………………….

        پس بخوایم این شکلی حساب کنیم حتی اگه همچین چیزی وجود نداشته باشه عقلانی تره فکر کنیم وجود داره

        1. آیا این یک استدلال و اثبات به حساب میاد درباره‌ی موجودی که «فراگیرترین! بزرگترین، قدرتمند‌ترین و مهمترین مسئله‌ی بشره» ؟؟؟ گفتن اینکه چند هزار سال پیش یه آدم بوده و خفن بوده ذهن شمارو قانع می‌کنه درباره‌ی مهمترین موضوع بشر ؟
          دیوید هیوم فیلسوف میگه« واسه اثبات هر مسئله‌ی بزرگ، استدلال و شواهد و مدارکی به همون بزرگی باید ارائه بشه » ! درباره‌ی تکامل بخون! و بزرگی و فراوانی شواهد، درباره‌ی هر مسئله‌ای که نیازی نیست دست به دامان کتاب‌ها و جمله‌های تاریخی بشیم! شواهد و استدلال به اندازه‌ی بزرگی مسئله وجود دارد! اما ذهن من و انسان‌های کنجکاو دیگه با چند جمله‌ی تاریخی و این استدلال شما قانع نمیشه (: ( امیدوارم نگی چون قلبمون ناپاکه و یا ذهنمون آلوده شده :دی )

          در نهایت، پاراگراف آخر هم بارها و بارها شنیدم، بارها و بارها هم خوندم، حقیقتا آدم‌هارو اینجوری فریب بدیم ؟ ( که تو عبادت کن اگه اون دنیای بود که بود اگه نبود فدا سرت !؟ ) این شیوه‌ی استدلال مصداق سفسطه است. می‌توان هر فرضی کرد و گفت اگر فرض ما درست بود که همه سود کرده‌اند، اگر نه پس دیگر همه مرده‌ایم و کسی نمی‌فهمد سود کرده یا ضرر !!! من و همه‌ی کسانی که برای زندگی‌شان و اندیشه‌هایشان ارزش قائلند بر پایه‌ی یک فرض و هزاران مطالب بی‌اساس دیگر، نفس نمی‌کشیم (:

          در نهایت ممنون، مفید بود. فکر کنم هر دو حرفمون رو زدیم، من مورد به مورد حرفاتو معمولا جست‌وجو میکنم (:

  3. تو جوابت به کامنت اول همچین چیزی گفتی :
    “قبل از پیامبران و بعد از پیامبران هم فراوون انسان‌هایی بودند که فراتر از زمانه‌ی خودشون صحبت کردن در حالی که در بی سوادی غوطه ور بودن : ) ولی هیچ کدومشون مقدس نیستند و نخواهند بود. ”
    و سوال من اینه که اون انسان هایی که میگین چقد فراتر از زمانه ی خودشون بودن؟
    شما فک کنم اینجا بحث اون دوستمون ( یا هرکس دیگه ای که این استدلالو میاره) با نبوغ اشتباه گرفتین!
    اینجا اصلا بحث نبوغ مطرح نیست چون اگر اینجوری باشه صحبت شما کاملا درسته.من چند ماه پیش به اصرار یکی از دوستان ویدیویی رو تو آپارات دیدم که یه پسر بچه ی ۳ ، ۴ ساله جوری حرف می زد و بلبل زبونی می کرد که انگار یه پا آقا بود برا خودش. وقتی اونو با ۳ سالگی خودم و یا بچه هایی که اطرافم میبینم مقایسه کردم تقریبا به چیزی رسیدم که شما مطرح کردین. این یه مثالی بود که خودم به چشم دیدم و لازم نمیبینم که داستان گالیله و نیوتون و تسلا رو تعریف کنم.
    البته من خیلی خیلی قبول دارم که باورهای عامه ی مردم در مورد اینجور مسائل خیلی خرافی و گاها خنده داره. و باید بگم که شما ( به عنوان یک ندانم گرا) روی حرفا و مناظراتتون نباید با این دسته از افراد باشه. شما نمیتونین به مادر پیری که برای یه شخصیت افسانه ای و مجعول نامه می نویسه و اونو می ندازه تو چاه جمکران این چیزا رو توضیح بدین و بهش بگین آخر این راه شما به ترکستان است. هدفم از این حرفا اینه که شاید بسیاری از مسلمونای اطرافمون خودشون رو با دلایلی قانع کرده باشن که به قول شما در حد کتاب های دوران راهنمایی هستن اما خب قطعا عده ای هم هستن که کاملا از راه درستش دارن حرکت میکنن( البته فک کنم روشن باشه که منظورم خودم نیست)
    لپ حرفم اینه که بحث امی بودن پیامبر و عرضه ی چیزهایی که فراتر از دوران و روزگار خودش بود یه مسئله ی خیلی جدی تر و صد البته متفاوت تریه. به عقیده ی من ( و خیلی از متفکرانی که الان تعدادشون تو جهان اسلام کم نیست) چیزی که پیامبر عرضه کرد نه تنها فراتر از دوران جاهلیت عرب بود بلکه خیلی بیشتر از ظرفیت های بشری بود. اثبات این ادعا اما آسون نبوده و نیست. اونم مخصوصا وقتی پای علم میاد وسط! ولی خوشبختانه تلاش های زیادی برای جواب دادن به سوال های انسان هایی مث شما شده. احتمالا بر خلاف انتظار شما بسیاری از این جواب ها بر مبنای استدلال هایی به دور از قرآن و حدیث صورت گرفته. یعنی به صورت مستقیم شما رو به کتابی لینک نمیدن که اساسا الوهیت اون برا شما زیر سوال باشه. پس من با اجازه تون بهتون پیشنهاد می کنم از این راهم سعی کنین تحقیقاتتون رو ادامه بدین. هرچی به نظرتون خرافه اومد بکوبینش به دیوار و فقط راه عقلی رو دنبال کنین.
    دلزدگی و تهوع من از این همه خرافه کمتر از شما نیست. به نطر من هم بوسه زدن بر ضریح طلایی بارگاه یکی که ۱۴۰۰ سال پیش زندگی میکرده هیچ فایده ای نداره که هیچ ، اتفاقا بیشتر از این به سمت نابودی مارو میکشونه. یا امید بستن به کسی که به دلایلی نامعلوم از نظرها پنهان شده و معلوم نیست چرا خداوند بزرگ و قادر متعال باید برای حفظ بنده ش اونو برا مدت ۱۲۰۰ سال به آسمان ببره و جالب اینکه ما هر هفته برا سلامتیش دعا بکنیم ؛ کاریست بس عبث و البته جوک!
    شاید مشکل شما با این مسائل ریز و بعضا بدیهی و مسخره نباشه( که با توجه به شناخت نسبی که از شما دارم احتمالا همینطوره) اما وقتی که از این حاشیه ها در حد مناسبی فاصله بگیریم می تونیم با فکر آزادتری به سراغ چالش هایی بریم که بین آدمایی مث من و شما مشترکه.
    درکل باید بگم حرف بنده کلا این بود که اون چیزی که الان شما ( و خیلی های دیگه) به عنوان دین بهش گیر دادین چیزی بجز یک مشت خرافه و توهم بدتر از جاهلیت عرب نیست. پس سعی نکین با تناقض پیدا کردن تو این مسائل اسلام رو به چالش بکشین. اون بحث دعا که در خلال پستتون مطرح کرده بودین خیلی منو خندوند. نشون داد که هرچی آدم بیشتر تو یه سری مسائل نفوذ بکنه درعوض خیلی جاهای دیگه از پوسته بیشتر پایین نمیره. شما ( و احتمالا داوکینز ) الان روی جایی وایسادین که ما بهش میگیم پوسته ی عقیده!
    تنها خواهش من از شما تحقیق بیشتر در زمینه ی عقیده ست! اما انتظار دارم که حرفامو خونده باشین و شرایط این حرکت رو ( حرکت به سوی فهم عقیده) کاملا متوجه شده باشید.

    سپاس

    1. منظور من کاملا نبوغ بود، پیامبران مثل همه‌ی متفکران چاره‌ای جز تفکر برای پاسخ به پرسش‌های پیرامونشون نداشتن. یک نابغه وقتی از کودکی براش سوال پیش میاد چیکار می‌کنه؟ جوابش خیلی ساده‌اس: سعی می‌کنه پاسخ سوالاشو از محیط پیرامونش و با تفکر و تعقل بدست بیاره. آدم‌های چندین هزار سال پیش با دیدن خورشیدی که ناگهان وسط روز غیب میشد چیکار می‌کردند ؟ سوال می‌کردند و به سوال خودشون پاسخ می‌دادند!

      بله چیزی که جفتمون موافقیم اینه که «بحث کردن» شرط و شروط و پیش‌زمینه می‌خواد و من هم اصلا صحبتم با پیرزنی که برای شخصیت افسانه‌ای نامه می‌نویسه، نیست!
      خوشبختانه شما هم از خرافه و خرافه‌پرسته بیزارید و به راحتی داستان مرد ۱۲۰۰ ساله رو مثل داستان‌های پری‌های دریایی می‌پندارید (: و همونطور هم که گفتید و من هم کاملا قبول دارم، بحث دقیق کردن و به نتیجه رسیدن نباید پیرامون پوسته و خرافه‌های عامیانه باشه. ( اشکالی که بعضی ها به گیر دادن‌های داوکینز می‌گیرن که فقط به حواشی دین سنگ‌اندازی می‌کنه ! ). من هم فکر نمی‌کنم بحث پوسته‌ای کرده باشم! این پستم ارتباط خاصی به دین خاصی (مثلا اسلام) نداره و یک بحث کاملا فرا دینی بود !
      اما یک نکته‌ی ظریف رو اینجا در نظر نگرفتین !

      چه جوری برای شما داستان مرد ۱۲۰۰ ساله خرافه است ؟ سوال بهتر اینه که چه جوری برای شما داستان مرد ۱۲۰۰ ساله خرافه‌است و چه جوری برای ۴۰ میلیون آدم دیگه (فرض کنیم فقط ایران) این داستان چیزی جز «واقعیت» نیست، واقعیتی که شب و روز باهاش زندگی می‌کنن؟
      به چه «دلیل» و «منطق» و «شواهدی» می‌تونیم بگیم این داستان مرد ۱۲۰۰ ساله خرافه‌است اما داستان نوح و موسی و حرف زدن عیسی و و و چیزی جز واقعیت نیست؟ به همان روش عقلانی و منطقی و مبتنی بر شواهدی که داستان مرد ۱۲۰۰ ساله رو رد می‌کنید، با همان شیوه هم لطفا داستان بیرون آمدن شتر از دل کوه رو رد کنید (:

      تعجب من بیشتر از اینه که می‌گین « چیزی که پیامبر ارائه کرد فراتر از زمان خودش بوده » و می‌گین «چیزی ارائه کرد فراتر از ظرفیت بشر بوده» !
      ادعای این دو مورد خیلی کار آسونیه، نه ؟ احتمالا به ادعای مسیحیان چیزی که مسیح هم ارائه کرد فراتر از دوران خودش هست! چیزی که یهودیت هم ارائه داده احتمالا فراتر از دوران خودش بوده ؟ و همچنین دین مورمون ها و … آیا میشه اثبات کرد که فراتر از دوران خودشون نیستن؟؟ فرض کن اثبات کردیم، قبول می‌کنن؟ نه چون از اول فرض کردن که فراتر از زمان خودشه !! و فراتر از زمان بودن هم یه مبحث دقیق و چارچوب دار نیست. ویژگی ادیان گنگ بودن و تاریخی بودنشونه (:

      من به هیچ‌وجه با تناقض پیدا کردن در دین دنبال رد چیزی نیستم چون بحثم یکم فرا دینیه!
      بله، کاری هم به پوسته ندارم و بیشتر دنبال استدلال‌های قوی می‌گردم! هرجند باز هم اون استدلال‌هارو کهنه و غیر منطقی در حضور علم پیدا کردم (: مثلا برهان‌های علیت و نظم.

      به هر حال ممنون، پیشنهاد من هم اینه که شما هم کمی جست‌و‌جو کنید مخالفان دین حرف حسابشان(ربطی هم به پوسته نداره) چیست و چگونه علم شیوه‌ی نگاه و تفکر ما به دنیای پیرامونمون رو عوض کرده (: و مثل همیشه با بررسی دقیق از تکامل و رابطه‌ی تکامل و دین شروع کنید (:

      پ.ن : تو این پست من درباره‌ی «دعا» صحبتی نکردم که شما خندیدید :دی ابتدا آزمایشات تجربی رابطه‌ی دعا و استجابت دعا رو گفتم و بعد هم نقل از سروش بود و استدلال‌های سروش !

      1. برای وجود خدا کافیه به این سؤال جواب بدیم
        چرا به جای اینکه هیچ قانون فیزیکی و علمی وجود نداشته باشد قوانین فیزیکی با هزاران پیچیدگی و دقت وجود دارند؟
        آیا پدیدار شدن خواص فیزیکی بدون علت ممکنه؟

  4. علت وجود خود قوانین چیست؟
    چرا قوانین فیزیک کوانتوم وجود دارند؟

    1. سلام، چند وقتی نبودم
      هم این کامنت، و هم کامنت بالاتر به یه چیز اشاره می‌کنند، اگر من علت وجود قوانین فیزیکی رو می دونستم تا الان چندین جایزه معتبر فیزیکی گرفته بودم و احتمالا انقلابی در فیزیک به وجود می‌آوردم. سوال شما سوال بنیادی علم امروزه! تمام تلاش‌ها واسه اینه که بفهمیم دنیا چگونه کار می‌کنه و چرا انفجار بزرگ به وجود آمده و اینکه «چرا به جای اینکه چیزی نباشد چیزی هست» ( اشاره به عنوان کتاب جدید لاورنس کراوس )

      من تو جواب شما فقط می‌تونم نظر شخصی خودمو بگم. اولا یه نکته‌ی جالبی که به ذهنم رسید : شما می‌گی «چرا به جای اینکه هیچ قانون فیزیکی وجود نداشته باشد، قوانین پیچیده وجود دارند؟ » ، پیچیدگی رو کی تعریف می‌کنه ؟ همیشه در جواب به این جور سوال ها به تکامل نگاه کنید! یکی از بزرگترین سوال‌های بشر قبل از داروین همین بود. وقتی به این همه تنوع و پیچیدگی در گونه‌های زنده نگاه می‌کردند، شگفت‌زده می‌شدند و جوابی براش نداشتند. اما بعد از داروین … برای دانشمندان مسئله حل شده است، پیچیدگی و عظمت گونه‌های طبیعت،‌ به یک مسئله ی عادی تبدیل شده که پاسخش را هر بچه‌ای می‌داند. میتونید روزی رو تصور کنید که به این سوال شما هم جواب داده بشه ؟ که وقتی از یک آدم معمولی بپرسن : چرا قوانین فیزیکی وجود دارد؟ و طرف خیلی ساده برات توضیح بده به این دلیل و این دلیل ! آن وقت پیچیدگی نیست. پیچیدگی فقط تا زمانی است که ما جواب سوال رو نمی‌دونیم.

      نکته‌ی دوم، درک ما از علت و قوانین فیزیکی. توی سخنرانی ها من زیاد دیدم که سوال درباره‌ی علت می‌پرسن. داوکینز یه مناظره داره با یکی از شبکه‌های معروف استرالیایی، اونجا میگه «چرا» یک سوال احمقانه است، بلکه سوال درست «چگونه» است. به این قضیه فکر کنید. اینکه بپرسیم چرا دنیا وجود دارد سوال درست است یا بپرسیم چگونه دنیا وجود دارد ؟
      دنیای ما «زمان‌دار» است، در زمان است که ما می‌تونیم بگیم علت فلان چیز، یه چیز دیگری است که در زمان قبل‌تر اتفاق افتاده! درست ؟ این طرز فکر که هر چیزی علتی دارد، باعث شده ما این نتیجه رو بگیریم که پس باید دنیا هم علتی داشت باشد (شاید تصور درست باشه شاید غلط). اما زمانی که «زمان» وجود نداشته باشد چه ؟ قبل و بعد معنی دارد ؟ علت معنی دارد ؟
      این سوال‌ها سوال‌های علمی است، از نظر من با مطالعه، بررسی، کند و کاو و درک عمیق از «دنیای پیرامون» میشه به این سوال‌ها جواب داد نه با فکر کردن ! نه با خوندن کتاب‌های ۲۰۰۰ سال پیش! درست میگم ؟
      پس برای پاسخ به سوال شما، که چرا قوانین فیزیک کوانتوم وجود دارد، یک راه بیشتر نیست، «جست و جو». اگر بخواهید پیش از پرسیدن سوال، جواب خود را بدهید، به همان نتیجه‌ای میرسید که انسان‌های قبل از داروین رسیدند. پس وقتی سوال می‌پرسید، از قبل فرض نکنید که قوانین فیزیکی را موجودی دیگری آفریده ! اگر جواب را می‌دانید لطفا سوال نپرسید (:
      ممنون از کامنت خوبت

  5. سروش در این سخنرانی گفت خدا رو نمیشه از طریق روش علمی کشف کرد. چون داریم در خصوص کل مجموعه عالم حرف میزنیم
    و این سوال رو مطرح میکنه که اگه اون موجود،یعنی خدا، بخاد با ما ارتباط برقرار کنه چطوری باید اینکار رو بکنه ؟؟؟
    اما سروش عمدا یا سهوا طوری حرف میزد که انگار اون خدا که راجع بهش حرف میزنه وجود داره. یعنی مسلّم گرفته که وجود داره!!
    البته نمیشه احتمال وجود خدایی که با فکر و عقل خودمون نتونیم وجودش رو اثبات کنیم رد کرد. یعنی شاید ممکنه ما حتی با فکر خودمون به این نتیجه برسیم که خدایی وجود نداره و همه چیز رو میشه با فیزیک و علم جواب داد ولی باز هم خدا وجود داشته باشه . شاید اون خدا اصلا بر اساس روش های علمی و نحوه استدلال عقلی ما قابل کشف نباشه ولی باز هم وجود داشته باشه. نمیشه این احتمال رو رد کرد. چون ما توی جهان هستیم و نمیدونیم بیرون ار جهان ، البته اگر بیرون از جهان وجود داشته باشه، چه شکلیه. نمیدونم شاید یه روزی علم این مسائل رو هم روشن کنه
    ولی فعلا این احتمال وجود خدا ، که وجودش با استدلال علمی و عقلی قابل کشف نباشه، وجود داره. ولی چیزی نیست که بشه اثباتش کرد و یا در عمل طوری حرف زد که انگار وجود خدا رو پیشاپیش اثبات شده در نظر گرفته ایم
    ولی سروش با اطمینان داره میگه.آیا سروش متوجه این مساله که این فرضیه یک احتماله نیست ؟ یا دلیل دیگه ای داره. یا شاید تجربه ای داشته یا نشانه ای دیده که هیچ جور دیگه ای نتونسته اون تجربه رو توجیهش کنه

    خیلی دوست دارم بدونم جواب سوال هایی که پرسیدم چیه

    1. ممنون 🙂 نکته ی خوبی بود
      بله کاملا موافقم که «احتمال وجود یه چیزی که فعلا به روش های علمی نشه اثباتش کرد وجود داره». اتفاقا توی همون مناظره هم سروش میگه چرا ریچارد داو.کینز فرض کرده خدا وجود نداره ! ینی دقیقا عکس حرف شما،‌ ینی دکتر سروش میگه چرا بگیم با خدا هم میشه مثل یک «فرضیه» برخورد کرد! نویسنده های دیگه حتی به شجاعت میگن که وجود خدا اثبات شده است و اصن بحثی توش نیست ( تو ویکی خوندم مرتضی مطهری ! )
      نتیجه ی حرف شما به نظرم این باید باشه. هر کدوم از ما انسان ها به طور عقلانی و به طور پیش فرض، چیزی رو که فقط احتمالش هست و تا حالا هیچ گونه اثبات و مدرک و شاهد نداشته نباید بپذیریم ! مثلا من میگم احتمال وجود یک «تکامل» در یک کهکشان دیگه وجود داره و ممکنه موجوداتی اونجا زندگی بکنن! خب این فقط یه احتماله و نه شاهدی داره و نه اثباتی ! آیا منطقیه که کل زندگیم به این «احتمال» ایمان قلبی داشته باشم و هرجا برم بگم من ایمان دارم یه همچین تمدنی یه جای دیگه ی دنیا هست و ما باید خودمون رو آماده کنیم !؟ منطقی نیست که من «ایمان داشته باشم به این احتمال»! بله ممکنه واقعا وجود داشته باشه و ممکنه نداشته باشه، مسئله اینه که رفتار و افکار من نباید بر اساس این احتمال دور از ذهن شکل بگیره ! یا مثلا احتمال وجود جن! آیا میتونی اثبات کنی وجود ندارن؟ چون نمیشه اثبات کرد و ممکنه وجود داشته باشن ممکنه نداشته باشن دلیل نمیشه من به این پدیده باور پیدا کنم!

      مشکل یه جای دیگه هم هست، شما وقتی بخوای ریشه های به وجود اومدن دین و باور به موجودات فراتر از طبیعت رو بررسی کنی (مثلا از نظر فرگشتی) خیلی جواب های قشنگ و کامل تری میگیری. قسمت هایی از کتاب داو.کینز از جمله فصل «دین به سان محصول فرعی چیز دیگر» مفصل بررسی میکنه چرا ما انسان ها باور داریم به دنیای دیگه، چرا باور داریم به روح، چرا نیاز داشتیم به دین ! وقتی این چیز هارو بهتر درک کنیم و از بیرون قضیه رو بررسی کنیم به نظر خیلی چیزا روشن میشه.

      1. کامنت شما و همینطور کامنت های قبلی ات رو خوندم. از طراوت فکر شما لذت بردم. خودم هم سعی میکنم اینجوری باشم . اینکه با پیش فرض راجع به حرف های دیگران قضاوت نکنم و در هر حرفی اگر نکته ی درستی تشخیص دادم قبولش کنم یا اگر می بینم استدلال ظاهرا درسته ولی دلچسب نیست فکر کنم ببینم ایراد کار کجاست و مغلطه نهفته در اون چیه یا چه باور نادرست یا چه گیری در من هست که نمی تونم اون استدلال رو درک کنم. و اینکه شجاعت این رو داشته باشم که حتی اگر در حرف های ریچارد داوکینز هم نکته ی نادرستی دیدم این شجاعت رو داشته باشم که باهاش مخالفت کنم 😀
        اما در مورد کامنت شما
        اینکه گفتی <> منظور من همچین این بود که اگه مثلا با علم و استدلال منطقی و درست به این نتیجه برسیم که خدا وجود نداره ، باز هم شاید هنوز باید جایی برای شک باقی بگذاریم. نمی دونم شاید هم بشه به یک استدلال قطعی رسید که جای هیچ شکی توش باقی نمونه. نمیدونم شاید ، شاید هم نه
        در مورد ریچارد داوکینز، شاید اصرار بیش از اندازه اش بر بیخدایی یک جور مبارزه با اون سر ماجرا باشه یعنی ایمان به خدا. وگرنه در تئوری ریچارد داوکینز فکر میکنم ندانم گرا هست و در کتاب پندار خدا هم همین رو میگه. البته ندانم گرایی به مفهوم قوری راسل ! ولی من فکر میکنم شاید بتونیم روزی رو تصور کنیم که حتی با استدلال علمی فرضیه خدا قابل تامل بشه و اونوقت دیگه نتونیم تمثیل قوری سماوی رو براش به کار ببریم. چون ما بر اساس علم امروز داریم قضاوت می کنیم. (البته این به معنای این نیست که چون علم نمیتونه ما رو به جواب قطعی برسونه یعنی چیز دیگه ای میتونه)
        با پاراگراف دوم کامنت شما کاملا موافقم . با پاراگراف سوم هم موافقم. یعنی اگه از لحاظ روانشناسی یا تاریخی مساله دین رو بررسی کنیم نکات جالبی آشکار میشه. ولی یه نکته ای هم هست و اون اینه که علم نباید دین ما بشه. نباید به علم ایمان بیاریم . باید بتونیم این سوال رو بپرسیم که خود اعتبار علم از کجاست؟ آیا فقط از طریق علم هست که میشه به شناخت رسید؟ آیا راه دیگه ای هم وجود داره که ما رو به شناخت برسونه ؟ جواب من به این سوال ها “نمیدونم” هست. فقط میتونم بگم علم زیباست. اینکه با خرد من سازگاره. این که راه معتبر دیگه ای جز علم نمیشناسم. اینکه علم به قول داوکینز جواب میده. ولی همچنان اعتقاد دارم که اجازه بدم اگه راه دیگه ای هم هست خودش رو به من نشون بده. نمیدونم شاید این توهم من باشه. شاید نیاز و خواسته من باشه. شاید من شکوه و کفایت علم رو هنوز درک نکردم. شاید به خاطر همینه که هنوز به عرفان علاقه دارم. به مولانا و هنری دیوید تورو. شاعران و عارفان بزرگ . البته حساسیت روح علم گرا و خرد گرای من به من اجازه نمیده چیزی که با علم و منطق مخالفه قبول کنم 😀 ولی در عرفان فکر میکنم حالاتی هست که شاید در علم نیست. اما سلاح علم و خرد همیشه باید در دستان ما باشه تا منحرف نشیم….. ولی علم دین ما نشه و این شجاعت رو داشته باشیم که راه های تازه ای رو هم جستجو کنیم
        شما کتابی سر اغ دارید که بتونه عظمت جهان رو برای ما به صورت قابل لمس نشون بده؟؟ البته کتاب ساعت ساز نابینا رو دارم میخونم و از اینکه نمیتونم اونجوری که نویسنده انتظار داره عظمت و شکوه موجودات زنده رو درک کنیم درک نمی کنم خیلی ناراحتم. 🙁

  6. وجود داشتن خدا مسئله ای غیر از خود ذات خداس. ما ذات خدا رو درک نمی کنیم ولی وجوشو می فهمیم اونم از نشونه هاش. وجود خدا در حد درک ماس

  7. وقتی خود علم در حال تغییره و نظریه های علمی مرتب در حال اصلاحند مگر میشه صرفا با استدلال علمی همه چیز را درک کرد.نظریه اتمی از 200 سال پیش تا الان چقدر تغییر کرده ؟ امروز از نظریه اتمی دالتون فقط این رو قبول داریم که اتم وجود دارد و اونقدر در شناخت اتم پیشرفت حاصل شده که اصلاً قابل مقایسه نیست.بعضی چیزها رو فقط با درک شهودی میشه فهمید

  8. سلام
    اينجاست كه به به من اثبات ميشود آقاي سروش به طرز بدي يا گيج است يا حقه باز يا هر دو؛ ايشان ميگويند (شما هم نوشته ايد)؛
    “خوشبختانه سروش مخالفت چندانی با این قضیه ندارد. او می‌گوید: «بحث تعبد (یعنی پذیرش بی چون و چرا) همیشه وجود داشته و جزيی از انسان بودن ماست. ما این مفهوم تعبد را همه جا می‌بینیم. در علم، در فلسفه در هرچیز دیگری. جامعه همیشه همینجوریست. بیشتر مردم دنیا مقلد دانشمندان هستند. وقتی می‌گویند زمین به دور خورشید می‌چرخد قبول می‌کنند. یا وقتی می‌گویند پنی‌سیلین فلان دسته بیماران را می‌کشد، می‌گویند حتما دلیلی وجود دارد دیگر! در دین و علم همینطور است. عامه‌ی مردم مقلد هستند. اما برای دیدن دلیل و منطق علمی، همانطور که به دانشمندان برجسته مراجعه می‌شود، در دین هم برای پیدا کردن جواب‌ها به فیلسوفان و متکلمان مراجعه می‌شود. درست نیست که به سراغ عقاید عوام رفت چون آن‌ها فقط مقلد هستند.”
    آيا كسي كه تعبداً قبول ميكند كه زمين مي چرخد يا پني سلين بيماري را شفا ميدهد با كسي كه تعبداً خدا را قبول ميكند، فرقي ندارد؟ اينو آقاي سروش نميتونه تشخيص بده؟ اگر نميتونه بهش بگين؛ اولي ميتونه شواهد تجربي گردش زمين و تاثير پني سلين رو با رفتن به جو يا شفا پيدا كردن ببيند، اما خدا حتي يك بار خودش رو از ١٤٠٠ سال قبل تا حالا نشون نداده!

    1. قبول ندارم گیج است یا حقه باز. صرفا اختلاف نظر و اختلاف عقیده است 🙂
      با حرفت موافقم در کل هیچ چیز پذیرفتنی نیست مگر اینکه «شواهد، دلایل و آزمایش‌های تکرار شدنی» وجود داشته باشه. اینکه دکتر سروش (و کلا بعضی از طرفدارهای دین‌) میگن که تعبد هم در دین است و هم در علم کاملا از روی ناآگاهی است. هیچ فرد با سوادی قبول نمیکنه زمین گرده مگر اینکه اثبات بشه که با ده ها روش «قابل تکرار» اثبات شده ! اما مسائل ماورالطبیعه ( جن، فرشته ها، معجزات تاریخی، شفای بیماران و غیره ) نه تنها قابل اثبات نیستن بلکه نه شاهدی است نه امکان انجام آزمایش‌های «قابل تکرار» !! برعکس حرف دکتر سروش پس «تعبدی» وجود نداره در علم 🙂
      موفق باشید

  9. سلام دوباره
    در ضمن آقاي سروش در دو كتاب “علم چيست، فلسفه چيست” و “دگماتيزم نقابدار” آسمان و ريسمان را به هم مي بافد تا اثبات كند، هر نوع اخلاق كه خارج از دين باشد غلط و نامعتبر و غير منطقي است و فقط دين است كه مي تواند اخلاق را مطرح كند.
    ايشان به نظر ميرسد يا مخاطب را ساده لوح فرض كرده يا …؟!

  10. به نظر من کاملترین دیدو شناخت به هر چیزی تنها در خود آن چیز است وهر شناختی که ما نسبت به چیزهای غیر از خودمان داریم محدود است.( بودن) را هرکس در مورد خودش میتواند شاهد کامل باشدواین در مورد خدا هم است(بین پرانتز اینو هم بگم که وقتی خواست وخیر غیر از خود را بیشتر از یا به اندازه خودمان بخواهیم شاید به خود(غیر)برسیم .ما نشانه های خدا را میبینیم نه خود خدا را .خود خدا را خودش میتونه ببینه و…….

  11. توصیه می کنم دین رو با خودش بشناسید نه با کتاب یه مشته فیلسوف 🙂

    توی کشوری زندگی می کنید که دین از اول تا الان حرف اول رو می زده ! ( چه در دوره ماد ها که پیامبر مجوس با افکارش باعث شبه کودتای کوروش میشه ! و چه در دوره یه ساسانی ان که دین یک بازیچه می شه توسط حاکمان ساسانی و چه در دوره صفویان که دین باعث یه جهش فرهنگی بزرگ میشه و چه زمانیکه دین باعث یک انقلاب میشه ! و چه الان )
    در مورد دین هایی مختلف وقتی از نگاه خودشون وارد بشید به تفکرات عجیبی می رسید ! و ابلته منظورم مستندات و اساس دینشون ( مثلا مسیحین انجیل و…. )
    برعکس حرف هایی که فلاسفه می زنن که خدارو چیز نامعلوم توصیف می کنن تویه کتب دینی ( هر دینی ) خدا رو به زیبایی بر اساس افکار خودشون توصیف کردن !
    حالا این افکار تویه یه دین با عقل قابل اثبات و درکه و تویه دین هایی بر اساس تحریفاتی که شده یا اساس اشتباه فکریشون با مجهولات دیگه به اسم ایمان و با طعم خرافه این چیز ها رو اثبات می کنن

  12. با درود
    انچه عموما خدا ناباوران به عنوان خدا انکار می کنند در حقیقت سایه و شبه وجود خداست نه خود خدا .انها این سایه را انکار میکنند چون ویزگیهای خدای واقعی را ندارد لذا کاملا منطقی است که چنین خدایی را انکار کنند . یک انسان معقول هرگز سایه را حقیقت نمیداند بلکه سایه را نشانه ای برای یک واقیقت غیر قابل انکار تلقی کرده و از سایه به وجود حقیقی میرسد . تمام یافته های علم به ما می اموزد که خرافات و جهل نمی تواند جواب گوی این کارگاه عظیم هستی باشد . به عبارتی تصور بشر گونه و انسان واری که ما از خدا داریم نمی تواند حقیقی باشد و این یعنی اغاز یک پایان نه پایان یک اغاز به عبارتی بشر وارد یک فاز جدید شده درست مانند یک بازی که از مراحل ساده گذر و وارد مراحل پیچیده تر شده و هنوز خیلی زود است که تصور کنیم به جهانی بی خدا رسیده باشیم .
    محض اطلاع شما باید عرض کنم که علم خدا شناسی هم گام علوم طبیعی در حال گسترش است و اتفاقا کاملا هم سو و مکمل با هم نه در تضاد زیرا اساسا علم یک امر مجرد و بسیط است که در اصل یکی است ولی بینهایت مراتب دارد درست مانند نور که در حقیقت یکی است ولی دارای مراتب بسیار است که اختلاف و اشتراک انها در یک امر است
    لذا کلیه علوم اعم از علوم طبیعی ،فلسفه ،عرفان و ادیان از یک حقیقت سرچشمه گرفته و در نهایت به یک نقطه ختم میشوند و ان نقطه اصل و خالص وجود است .
    در حقیقت علم وجود شناسی علمی است که ما را از سایه خدا به حقیقت او رهنمون میشود .
    اگر عمری بود و تمایلی از طرف شما بود بیان خواهد شد
    با سپاس

    1. .
      گنگ و مبهم حرف زدن یه هنره که ذهن آدمارو تسخیر میکنه. آدم هرچی وارد جزییات بشه و سعی کنه عمیق فکر کنه از این ابهامات و کلی گویی ها فاصله میگیره (:
      مثلا یعنی چی که «خداناباوران در حقیقت سایه وجود خدا را انکار میکنند نه خود خدا را » ! این جمله که داره درباره‌ی قشر آتئیست صحبت میکنه چه معنی میده آخه؟ خدا ناباوران دارن وجود خدا و کلا موجودات فراطبیعی مثل خدایان که ادیان تبلیغش میکنن رو انکار میکنن!! تموم شد و رفت. دیگه چرا خودمونو بپیچونیم.

      والا علم خداشناسی نشنیده بودم! تعریف علم یا science در تناقضه با خداشناسی.

  13. عرض سلام و ادب خدمت شما و دیگر عزیزان
    چه خوب است که ما قبل از رد هرادعایی از طرف مقابل توضیح بخواهیم سپس اگر جواب طرف مقابل نادرست بود با دلایل عقلی ایشان را از اشتباه در اوریم …بگذریم
    ابتدا نکته یایانی را به اختصار توضیح میدهم هر چند توضیح واضحات است ولی فکر میکنم ذکرش خالی از فایده نباشد :
    اینکه شما تلویحا علم را به علوم تجربی و متداول محدود کردید بطلانش اظهر الشمس است زیرا علم به معنی اگاهی است و هر اگاهی که دنیای هستی شناسی بشر را یک قدم به جلو ببرد علم محسوب میشود و این علم میتواند پهنه بسیار وسیعی داشته باشد و هیچ حدو مرزی ندارد اساسا تقسیم علوم به گرایشات و استعدادهای بشر برمیگردد یعنی بشر در هر زمینه که استعداد و گرایشی دارد در همان زمینه به جستجو و کنکاش پرداخته و به اندازه و میزان تلاشش در ان جهت رشد داشته و البته کاملا بدیهی است که هر گرایش و جهتی که بشر را به سمت خود کشانده قبل از انکه بشر بخواهد کنکاشی در ان جهت انجام دهد قوانین خاص خود را داشته و بشر به تناسب میزان استعداد و البته تلاشش توانسته از طریق کوشش و خطا به مقداری از ان قوانین احاطه پیدا کند که در یک تقسیم بندی کلان عبارتند از علوم طبیعی و مادی ،علوم عقلی محض مانند ریاضیات و فلسفه ،هنر و علوم زیبا شناسی ،علم اخلاق ،عرفان و علوم باطنی که هر کدام از این علوم به شاخه های بسیاری تقسیم میشود . هر کدام از این علوم قوائد و سنن خاص خود را دارند یعنی اولا دارای قوانین خاص خود هستند که صرف نظر از درک بشر از قبل موجودند ثانیا برای درک درست ان اصول و گسترش و رشد ان توسط ذهن بشر لاجرم باید مسیری مشخص و از قبل تعیین شده را طی کرد درست مانند علوم صبیعی که اطول و قوائد طبیعت قبل از کشف بشر نیز موجود بوده اند مثلا نیروی جاذبه قبل از کشف بشر وجود داشته و خواهد بود و همچنین راههای کشف ان نیز از قبل تعیین شده بوده و بهمین خاطر است که بشر تا ان راه را کشف نکرده و در ان مسیر قرار نگرفته نتوانست از این قوانین استفاده کند و هیمن اصل یک نکته را به ما گوشزد میکند و ان اینکه ندانستن هیچگاه دلیل بر نبودن نیست .
    خلاصه اینکه علوم قابل درک برای بشر بسیار متنوع هستند با اصول و قواعد خاص خود که به ظاهر مسقل مینمایند ولی در اصل به هم مربوط هستند و از یک چشمه اب میخورند و دوباره به همان اصل برمیگردند و ان اصل ،علم وجود شناسی است درست مانند ساختار بشر که بدن او و ذهنیات او از اعضا و جوارح متعددی ساخته شده که هر کدام وظایف و قوانین خاص خود را دارند ولی در عین حال تحت تدبیر یک وجود مشخص عملا در سطحی دیگر با هم در ارتباط هستند و متفقا یک هدف را دنبال میکنند و در حقیقت این بیان شما که علم را محدود به علوم طبیعی کردید درست مانند این است که یک متخصص چشم پزشکی ادعا کند علم تنها در حوزه چشم پزشکی معنا دارد و بس یا یک طبیب علم طبابت را منحصر به فیزیو اوژی بداند وعلم روانشناسی را علم طبابت نداند وووو
    اما اینکه بنده از علم خداشناسی نام بردم به این معنی است این جنبه از اگاهی انسان در خصوص مبدا افرینش خود در بر گیرنده تجربیات مادی ومعنوی و عقلی و شهودی و اجتماعی است که در مجموع دریچه ای از اگاهی را در خصوص وجود یا عدم خالق هستی به ما میدهد بنابر این چه این مجموع اگاهی ها ما را به خدا برساند و چه ما را به بیخدایی برساند باز هم علم است البته علم به معنی عام ان نه به معنی اخصی که منتصب به علوم طبیعی و مادی میباشد در حقیقت شما اگر با توسل به هر علمی بخواهید خدا را انکار کنید و کسانی دیگر به توسل به علوم دیگر بخواهند خدا را اثبات کنند مجموعه این اگاهی ها که به نوعی به مبدا هستی برمیگردد خود در برگیرنده یک علم و اگاهی جدید است که خواه نا خواه به ان علم خداشناسی (رد و اثبات فرقی نمیکند زیرا موضوع یکی است ) اطلاق خواهد شد پس ما علم خداشناسی داریم همچنان که علم انسان شناسی و هستی شناسی و وووداریم
    اما در خصوص مطلب اول
    اینکه بنده عرض کردم خدا ناباوران و ندانم گراها و البته بسیاری از خدا باورها به جای خدا سایه خدا را رد و اثبات میکنند به این خاطر است که انان در ذهن خود خدایی انسان وار را ترسیم کرده اند که البته به طور مستقیم به تعالیم انبیا برمیگردد ولی انان از یک نکته غافل بوده اند و ان اینکه مخاطب ادیان عام هستند و انبیا لزوما میبایست خدایی را در اذهان ترسیم کنند که برای عموم قابل هضم باشد و از انجا که طبع عامه وابسته به محسوسات است و همه چیز را با عینک محسوسات میبینند
    چون که با کودک سرو کارت فتاد ///پس زبان کودکی باید گشاد
    بهترین راه برای شناساندن خدا به بشر توصیفی انسان گونه بوده ولی در کنار ان برای افراد عقل گرا نیز قراینی برای درک خدای معقول و حقیقی به جای گزارده اند .مثلا در قران که اخرین کتاب و کاملترین انان است( البته کامل از نظر امور ظاهری والا در باطن ادیان یکی هستند و اولین و اخرین انها با هم هیچ تفاوتی ندارند ) علاوه بر اینکه خدا را موجودی انسان وار توصیف کرده در ایاتی نیز او را به کلی از عالم مادیات بری دانسته مدام اهل خرد را به تامل در ایات قران و ایات افاق و انفس فرا خوانده
    امامطمعنا سوال شما این است که اگر اینها سایه خداست پس حقیقت او چیست ؟
    جواب این است که خدا همان اصل و خالص وجود است ما برای درک این وجود باید از بدیهی ترین امر که وجود خودمان است شروع کنیم به این معنی که ما در هر امری بتوانیم شک کنیم در وجود خودمان نمیتوانیم شک کنیم یعنی اگر شما شکاک ترین انسان باشی و بگویی من در وجود خودم هم شک دارم سوال من از شما این است که این شک شما بر چه پایه ای استوار است ایا بر عدم استوار است یا وجود اگر بگویی بر عدم جواب این است که عدم یعنی هیچ مطلق و هیچ مطلق هیچگاه نمیتواند اثری داشته باشد پس شما نمی توانی معدوم باشی زیرا هیمن که شک میکنی یعنی هم وجود داری هم درک و شعور داری زیرا اگر شکی هست باید درکی هم باشد و اگر درکی هست باید وجودی باشد پس وجود امری بدیهی است که هر کسی میتواند ان را مستقیما بدون هیچ استدلالی در خود حضورا بیابد و اگر بگویی بر پایه وجود است که ادعای ما ثابت است

    شما با اتکا به همین وجود در وجود خود امیال و گرایشات مختلفی مییابی که از ان جمله وجود عقل است که شما به اتکا به ان ورودی های حواس را تجزیه و تحلیل میکنی و از طریق کوشش و خطا و تجربه درک میکنی که غیر از تو موجودات دیگری نیز هستند که از جمادات شروع و به انسانهای دیگر ختم میشود پس شما تا اینجا هم وجود خود و هم وجودهای دیگر را توانسته ای درک کنی
    ما به اتکا به همان عقل میتوانیم یک اصل و قائده ظریف عقلی را کشف کنیم و ان اینکه ان وجودی که ما حضورا در خود مییابیم دقیقا مطابق با چیستی و ماهییت ما نیست یعنی چنین نیست که وجود ما عین ماهیت ماباشد زیرا ما میدانیم که بدن و چیستی ما در طول عمر از کودکی تا کهنسالی مدام در حال تغیر و تحول است و ای بسا ما دچار نقص عضو شویم و بعضی از اعضاء بدن خود را از دست بدهیم ولی ما هرگز در وجود خود دچار چند گانگی و نقص وجودی نمی گردیم و همواره خود را وجودی مشخص و یکپارچه میدانیم وهر چند دچار تغیرات روحی و روانی و تکامل روحی و علمی میشویم ولی هیچگاه در وجود خود دچار چندگانگی نمی شویم یعنی همواره در تمام طول عمر از یک من سخن میگوییم در حالی که بدن ما همواره در حال تعویض سلولهاست و تا پایان عمر بارها مجموعه بدن ما تغییر میکند و جای خود را به سلولهای دیگر میدهد .
    از طرف دیگر ذهن بشر قادر است در عالم خیال ماهیات و چیستی هایی خلق کند که وجود خارجی ندارند البته در فلسفه دلایل متعددی بیان شده که اثبات میکند که وجود در عالم تعقل نه تنها با ماهیت و چیستی متفاوت است بلکه وجود مقدم بر ماهیت است که بیان ان در این مقال میسر نیست
    شاید درک این امر که وجود با ماهیت دو امر مستقل هستند برای عموم دوستان مشکل باشد زیرا ما در عالم خارجی و واقعیت وجود و ماهیت را هم زمان و متفقا درک میکنیم مثلا وقتی میگوییم درخت است وجود و ماهیت ان هم زمان محقق هستند و از هم جدا نیستند لذا برای درک بهتر این حقیقت مثالی عرض میکنم :
    همه ما با رایانه اشنایی کلی و اجمالی داریم به این صورت که رایانه به طور کلی از دو سطح سخت افزار و نرم افزار تشکیل شده که بخش سخت افزار ان وابسطه به علم الکترونیک است و بخش نرم افزار ان مربوط به علم ریاضی است و البته هر دو وابسطه به قوانینی خاص هستند که در نظام هستی جاری است که توسط عقل و با تجربیات کوشش و خطا به مرور به دست امده که ما در سطحی میتوانیم راجع به هر کدام از این علوم جدا گانه بحث کنیم که هیچ ارتباطی هم به هم نداشته باشند ولی وقتی در سطح وجود رایانه هستیم این دو علم کاملا وابسته و توام با هم هستند یعنی اگر سخت افزار نباشد نرم افزار طراحی شده هرگز نمی تواند اعمال مشخصی که قرار است انجام دهد را انجام دهد وهمچنین اگر نرم افزاری نباشد ان سخت افزار کاری از دستش بر نمی اید و تنها زمانی ما شاهد کاربرد درست رایانه هستیم که هر دو علم توامان با هم بدون نقص انجام وظیفه نمایند در حقیقت وجود نرم افزار و سخت افزار در سطح رایانه هم زمان عمل میکنند و اگر رایانه ای مشغول به فعالیت است به این معنی است که ما هر دو علم را هم زمان شاهد هستیم در صورتی که در سطحی دیگر هر کدام میتوانند مستقل باشند .
    وجود و ماهیت نیز به همین صورت است یعنی در سطح امور محقق شده ما هم زمان شاهد وجود و ماهیت هستیم ولی در سطح عالم تعقل این دو امر اموری مستقل هستند
    ما همین وضعیت را در کل هستی نیز شاهد هستیم یعنی عالم مادی در حقیقت سخت افزار و بدنی است برای قوانین و سنن هستی که به طور نا محسوسی موجود تغیر و تحولاات عالم مادی میگردند و اساسا خود همین قوانین و سنتهای هستی در سطح کل هستی و ساختار روح و روان بشر خود بهترین گواه بر این است که وجود امری ثابت و صرفا مادی نیست که در ادامه بیان خواهد شد که جایگاه وجود به چه صورت است
    قبلا بیان شد که ما ابتدا حضورا وجود خود را مییابیم و سپس با ابزار تعقل وجوهای دیگر را به اثبات میرسانیم اما اینجا یک سوال اساسی رخ مینماید و ان این است که ما وقتی در عبارات : سنگ هست ،درخت هست ،حیوان هست، انسان هست ، اصول اخلاقی هست ،قوانین فرا مادی هست و..تامل میکنیم در مییابیم که این وجود و هستی در تمام این گزینه ها به یک معنی است و ان هستی و بودن است یعنی ما در این اینکه ماهیات فراوان داریم ولی هستی و وجود یکی بیشتر نیست و اساسا وجود نه قابل ترکیب است و نه تجزیه وما هر گز نه در عالم تخیل و نه در عالم تعقل قادر نیستیم وجود را تجزیه و ترکیب کنیم زیرا این خاصیت مربوط به ماهیت و چیستی است
    در حقیقت اصل و خالص وجود یکی است زیرا وجود و هستی معنی واحدی است که دومی برای ان قابل تصور نیست همچنین اصل وجود ازلی و ابدی است
    ازلی است چون هیچ امری قبل از وجود قابل تصور نیست که بتواند علت و موجد “وجود “باشد به خاطر اینکه هر امری را ما تصور کنیم باید ابتدا وجودی را برای او قائل باشیم و این یعنی در همان ابتدا او خود وابسطه و مولود اصل وجود است .همچنین او ابدی است زیرا وجود هرگز معدوم نمی گردد زیرا عدم خود یک اعتبار ذهنی است که برای تصور نیاز به وجود دارد لذا تصور چیره شدن عدم بر وجود مانند تصور شکست از یک دشمن فرضی است که محال عقلی است .
    اما سوال دیگر این است که اگر وجود واحد و یگانه است پس این تکثرات در عالم چیست ما میدانیم که وجود من با دیگران وجوهای جدا گانه ایست
    جواب این است که وجود یک امر ذو مراتب است مانند نور که در اصل یکی است ولی میتواند بینهایت مرتبه داشته باشد که همه انها در ذات یکی هستند ولی در میزان برخورداری از این ذات متفاوت باشند در حقیقت وجود مانند نور یک حقیقت واحد است که در میزان برخورداری میتواند بسیار متکاثر باشد .
    از اینکه مطلب طولانی شد غذر خواهی میکنم اگر عمری بود ادامه مطلب در پست بعدی بیان خواهد شد
    با سپاس

  14. با درود
    ادامه پست قبلی
    در پست قبلی به مسئله وحدت وجود و به تبع ان مراتب وجود رسیدیم برای جا افتادن این حقیقت در پست قبلی از مثال نور نام بردیم در اینجا برای جا افتادن بهتر از مثال اب استفاده میکنیم .
    همه ما میدانیم که اب یک ماده مشخص است با ترکیبات معین که برای همه انسانها شناخته شده است اما این ماده شناخته شده هم میتواند اشکال مختلف داشته باشد وهم با حفظ ذاتیات خود به اشکال مختلف ظهور کند به این ترتیب که شما یک اقیانوس بیکران را در نظر بگیرید که بر اثر حرارت و تابش افتاب مقادیری از ان تبخیر شده و بعد از مراحلی به تودههای ابر تبدیل شده و مجددا با تراکم و شرایط دیگر تبدیل به قطرات اب گردیده و به صورت باران به زمین برمیگردد و از تجمع این قطران جویبارهای کوچک و سپس رود های بزرگتر و بعد از ان رودخانه های بزرگ را تشکیل داده و نهایتابه دریاچه و دریا و مجددا به اقیانوس برمیگردد این مثال هم زمان حاوی چند حقیقت است
    حقیقت اول چرخه حیات که حرکت از کل به جزء واز جزئ به کل است.
    حقیقت دوم حرکت چرخشی است که میتواند بی اغاز و ابدی باشد.
    حقیقت سوم تغیر شکل یک واقعیت با حفظ ذاتیات .
    حقیقت چهارم مراتبی بودن یک حقیقت که فعلا مورد نظر ماست به این معنی که ما یک حقیقت به نام اب داریم که میتواند اشکال مختلف داشته باشدولی در عین حال در همه اشکال همان اب باشد ولی با کار بردهای بسیار متفاوت به این مفهوم که :
    یک قطره اب ، یک کاسه اب ،یک استخر اب ،یک جویبار ، یک برکه ،یک رودخانه ، یک دیارچه،یک دریا و نهایتا یک اقیانوس همگی ذاتا اب هستند ولی با حجمهای متفاوت و همین میزان برخورداری از اب بودن معانی جدییدی به وجود اورده که هر کدام یک کار ایی متفاوت از دیگری خواهد داشت ولی در عین حال همه ذاتا اب هستند در حقیقت هم وجه اشتراک و هم تفاوت این واقعیات موجود همگی به خود اب برمیگردد زیرا در تعریف تمام انها شما به حقیقت اب برمیگردید و اگر اب بودن را از هرکدام از این صورتها بردارید مثل این میماند که شما صورت مسئله را کلا پاک کنید به عبارت دیگر میتوان این اشکال را سایه هایی برای حقیقت اب در نظر گرفت که تا زمانی که اب هست این سایه ها هم به اشکال مختلف موجودند و اگر اب نباشد این سایه ها هم خود به خود نابود و نیست میگردند
    اگر این مثال خوب درک شود مسئله وجود نیست تا حدود زیادی ملموس و قابل درک خواهد شد به این معنی که ما تنها یک وجود و حقیقت هستی در کل نظام افرینش داریم و ان خالص و اصل وجود است که دومی ندارد و یکتاست و ازلی و ابدی است و واجد هر صفات کمالی است زیرا هر صفت کمالی به نوعی دلالت بر وجود دارد و هر وجودی زاییده و تجلی اصل وجود است. اما انچه ما در قالب موجودات مختلف میبینیم همگی تجلیات و مراتب ان وجود هستند که میتوانند بینهایت مراتب داشته باشند یعنی از بسیط تریتن عناصر شروع شده تا به مواد مرکب رسیده و سپس به جامدات و سپس نباتات و حیوانات و انسانها و امور مجرد تا به اصل و خالص وجود که امری مطلقا مجرد است برسیم
    طبق این دیدگاه نظام هستی نظامی قدیم و ازلی و ابدی است که یک مسیر چرخشی را طی میکند درست مانند نمونه های کوچک تر و جزئی تر هستی مانند حرکت چرخشی الکترون به دور هسته ،حرکت چرخشی حیات و ممات موجودات زنده ،حرکت چرخشی فصول سال و حرکت چرخشی کرات و ستارگان و حرکت چرخشی کیهنها و…و نهایتا حرکت چرخشی کل نظام هستی که اجمالا ان را بدین صورت میشود بیان کرد :
    ما در هستی یک حقیقت داریم به نام وجود که چنان که بیان شد ازلی وابدی است و یکتا زیرا اصل وجود نه قابل ایجاد است و نه قابلیت معدوم شدن را دارد که دلیل ان قبلا بیان شد اما ذات این وجود چنان که از اسم ان پیداست ذاتا فیاض و هستی بخش است پس قائدتا به تناسب ذاتش که قدیم است هستی بخشی او نیز قدیم است یعنی از ازل تا به ابد او در حال فیض بخشی و افرینش است و این افرینش به شکل زنجیر وار و سلسله مراتبی است که از امور صرفا مجرد شروع شده تا به امور نیمه مجرد (مانند وجود انسان و شاید بتوان گفت دنیای کوانتوم )و سپس امور مادی تا به بسیط ترین امور برسیم و این حرکت حرکتی چرخشی است درست مانند همان چرخش اب که از جزئ به کل و از کل به جزء میباشد و ما در حرکت گردشی نمی توانیم نقطه شروع و پایان مطلقی را مشخص کنیم به عبارتی ما با یک دنیای سرو کار داریم که در سطح بسیار کلان قدیم است ولی در سطحی دیگر مدام در حال وجود و عدم های مختلف هستیم ولی این وجود و عدمها در اشکال است نه در ذات مثلا ما در دل همین طبیعت هر سال شاهد بهار تا زمستان هستیم که در خلال ان بسیاری از گیاهان و حیوانات به وجود میایند و سپس معدوم میگردند و یا انسان از با تغذیه از حیوانات و گیاهان که همه از دل خاک برمیخیزند تغذیه میکند و این غذا تبدیل به خون وسپس به نطفه و نهایتا به انسان تبدیل شده و این انسان مجددا در خاک تجزیه میگردد .
    حاصل کلام اینکه ما در دل نظام هستی مدام شاهد وجود و عدم هستیم ولی نه وجود و عدم مطلق بلکه وجود و عدم صوری و ظاهری به عبارت دیگر این وجود و عدم ها تنها نشان از تغییر شکل موجودات دارد در صورتی که اصل وجود در تمام انها ثابت است در حقیقت پایه و اساس هستی همان وجود است که مدام در حال تغییر وتحول است درست مانند مثال اب که عرض شد اب ثابت ولی تغییر شکلها مدام در جریان است .
    حاصل کلام اینکه کل نظام هستی یک نظام بسیار متکاثر است در ظاهر ولی در اصل و باطن ماجرا یک وحدت نهفته برقرار است که از درون تمام امور متفرق و متکاثر را به هم مرتبط میکند و به طور خلاصه میتوان گفت نظام هستی در سطح بسیار کلان یک حقیقت واحد و قدیم است که نه اغاز دارد و نه پایان ولی در سطح دیگر یک نظام بسیار متکاثر است که مدام در حال خلق و عدم است پس نظام هستی واحد و قدیم است در ذات و متکاثر و حادث است در میزان مراتب وجود و این است معنی وحدت اندر کثرت و کثرت اندر وحدت که عارفان حق در قرون مختلف به ان اشاره کرده اند .
    بنابر این از دیدگاه ما خدا همان اصل وجود است که منبع و ریشه تمام موجودات است و در حقیقت خدا روح هستی است که یکتاست و ازلی و ابدی و قادر مطلق و..
    در پست بعدی اگر عمری بود به اثبات صفات خدا با تکیده به بدیهیات فطری بشر خواهیم پرداخت
    با سپاس

  15. با درود
    اثبات صفات خدا با تکیه بر فطرت
    قبلا بیان شد که ما وجود خود را حضورا و بداهتا درک میکنیم که نیاز به هیچ استدلال و اثباتی هم ندارد زیراین وجود در همه ثابت و یکسان است .
    با کمی دقت و تامل در درون خود ما متوجه میشویم که این وجود و به تعبیری” من درونی ” دارای ویژگیها و گرایشات متعددی است که به طور کلی میتوان به گرایشات :
    مادی ، عاطفی ،معقول و معنوی تقسیم کرد که گاهی نیز تداخلاتی بین انها وجود دارد که خود بحث مفصلی است اما انچه مد نظر ماست این است که ما با تامل و تجربه در دنیای درون و برون به سهولت میتوانیم پی ببریم که برخی از این گرایشات (مانندگرایشات مادی و برخی عواطف) با حیوانات مشترک هستیم و در گرایشات دیگر مانند معقولات و معنویات وجه اشتراکی بین انسان و حیوان وجود ندارد .این حقیقت به خوبی نشان میدهد که بین انسان و حیوان قرابت و اشتراک مادی وجود دارد یعنی صرف نظر از معقولات و معنویات بین انسان و حیوان هیچ تفاوتی وجود ندارد به عبارت ساده تر در ظاهر و فیزیو اوژی بین انسان و حیوان میتواند منشاء واحدی وجود داشته باشد که اتفاقا نظریه تکامل داروین تا حدود زیادی این حقیقت را اشکار کرده ولی متاسفانه در نتیجه گیری دچار انحراف فلسفی شدیم که فعلا مورد بحث ما نیست .
    اما چنان که عرض شد دو گرایش دیگر انسان یعنی معقولات و معنویات او را از دیگر موجودات متمایز کرده .
    در عرصه معقولات انسان میتواند با تکیه به قوه تعقل که اصل و پایه ان اصل علیت است و از چرایی هر پدیده اغاز میشود وبا تکیه به تجربه و کوشش و خطا قادر است قوانین موجود در نظام هستی را که از قبل تعبیه شده را کشف کند و مدام بر دایره و گستره هستی شناسی خود بیفزاید که این بحث نیز باز به بحث گذشته بر میگردد و ان این است که انسان در سلسله مراتب وجود چیزی مابین عالم مادیات و عالم مجردات قرار دارد زیرا از طرفی مواد اولیه معقولات امور حسی هستند و همچنین ابزار خود این تعقل به مغز که خود امری مادی است برمیگردد ولی از طرف دیگر خود اصل و ریشه تعقل امری فرا مادی است درست مانند نرم افزار یک کامپیوتر که درست است که اصل نرم افزار از محاسبات ریاضی تشکیل شده ولی خود این محاسبات ریاضی متکی به اصول و قوانینی است است که به طور نامحسوس در دل نظام هستی وجود دارد و ما تنها این امور را از طریق مصادیق و نمونه های مادی ان درک میکنیم لذا هم درک و شناخت و هم اصل قوانین اموری فرا مادی هستند که ابتدا به صورت محاسبات ریاضی و سپس با ابزار علم الکترونیک ما قادر هستیم ان اصول را در رایانه مصداقا مشاهده کنیم لذا کاربرد سخت افزار در رایانه شبیه ماده مغز در وجود انسان است در حقیقت مغز ابزار نمایش معقولات است که فعلا مورد بحث ما نیست .
    اما گرایشات معنوی که مد نظر ماست شامل گرایشاتی است که درست در مقابل گرایشات مادی است .مانند :عدالت ،گذشت ،ایثار ،راستی تواضع،انفاق و…
    اگر دقت کنیم مشخص است که در گرایشات مادی و غریضی که بین انسان و حیوان مشترک است انچه اصل است ارضاء خواسته هاست و به نوعی حفظ خود به هر طریق ممکن است حتی اگر به قیمت نابود کردن دیگران باشد که در طبیعت به ان تنازع بقا،بقا اصلح و…گفته میشود که اگر ما بخواهیم چکیده ان را بیان کنیم میتوان ان را خود خواهی و خود دوستی نامید یعنی همه گرایشات مادی به حفظ خود و ارضاء تمام تمایلات خود خواهانه برمیگردد .البته این نوع نگرش در حیوانات عین کمال انان محسوب میشود که نه تنها مذموم نیست بلکه مقبول است زیرا تنها گرایش موجود برای انان است لذا ما نمیتوانیم دریده شدن اهو را توسط یک شیر امری زشت بدانیم زیرا این عمل تنها گزینه درونی حیوانات است .
    اما انسان علاوه بر این گرایشات( یعنی میل به حفظ خود و ارضاء خواسته های درونی به هر قیمتی حتی زیر پا گزاشتن حق دیگران) دارای گرایشات معنوی است که درست نقطه مقابل گرایشات مادی است و اگر بخواهیم چکیده این گرایشات را بیان کنیم باید بگوییم گرایشات دیگر خواهی که لازمه ان نفی خود خواهی است .مثلا وقتی کسی برای حفظ دین یا کشور یا هر امر دیگری جان خود را فدا میکند به این معنی است که باید ابتدا وجود خود را نفی کند و این یعنی تقابل درونی (البته در اینجا فدای جان برای خانواده امری اخلاقی نیست زیرا این یک غریضه است که در حیوانات نیز وجود دارد به این معنی که این نوع دفاع غیر ارادی است و یک نوع گرایش طبیت گرایانه و مادی محسوب میشود )
    ویا هنگامی که شما به ضرر خود ش شهادت میدهید یا راست گفتن شما باعث توبیخ یا ضرر مادی و حتی جانی میشود شما در حقیقت نفی خود کرده اید .
    خلاصه اینکه در تمام امور اخلاقی و معنوی ما با حقیقت نفی خود مواجه میشویم که در تقابل با گرایشات مادی است . اساس ان خود خواهی و گاهی نفی دیگران است به عبارتی در گرایشات مادی ما دیگران را فدای خود میکنیم ولی در گرایشات اخلاقی خود را فدای دیگران میکنیم .(که اتفاقا با عقل نزدیک بین نیز در تقابل است اما با عقل دوربین، نه ،زیرا این نفی خود در حقیقت مقدمه ای برای کمال بعدی است و در حقیقت نفی خود اغاز یک پایان است و میتوان گفت یک زندگی بعد از مرگ است .به عبارت روشن تر راه حیات معنوی مرگ حیات مادی است که در ادامه بیان خواهد شد )
    اینجاست که تفاوت اساسی بین انسان و حیوانات مشخص و بارز تر میشود و ارزش مختار بودن انسان تجلی میکند .
    اما سوال اساسی برای نوع بشر این است که راه تکامل او در چیست ؟ایا او کدام راه را باید برگزیند ؟خود خواهی را یا دیگر خواهی را ؟
    جواب این سوال در فطرت و وجود ما مشخص است و همه ما کم و بیش با ان مواجه بوده ایم .ما در درون خود حقیقتی فرا مادی داریم به نام وجدان که به نوعی شبیه ترازو در عالم ماده میباشد که بعد از هر عملی که به نوعی نیاز به انتخاب بین دو گزینه ممکن وجود دارد وارد عمل میشود وما را تشویق یا توبیخ میکند .مثلا ما وقتی به یک نیازمندی که به کمک نیاز دارد (که شامل هر نوع نیاز ی میتواند باشد اعم از مادی یا معنوی ) برخورد میکنیم فورا در درون خود با دو گزینه رد یا قبول مواجه میشویم .به این ترتیب که اگر قبول کنیم وجدان در ما با احساس شعف درونی ما را تشویق و تحسین میکند و با رد ان به نوعی ما را توبیخ میکند و در ما احساسی شبیه افراد شکست خورده تجلی میکند . البته این وجدان قابل تقویت یا تضعیف است یعنی اگر به ندای ان پاسخ مثبت دهیم تقویت میشود و حساسیت ان بالامیرود و اگر مدام با نفی ما روبه رو شود از حساسیت ان کاسته شده و حتی ممکن است تقریبا خنثی گردد که فعلا مورد بحث مانیست انچه مورد نظر است وجود چنین حسی در درون ماست که به خوبی به ما نشان میدهد را تکامل در قبول اخلاقیات است در حقیقت ندای درونی به ما میگویید راه تکامل بشریت نفی خود و تقویت گرایشات دیگر خواهانه است البته این ظاهر قضیه است ولی باطن امر این است که در پشت این دیگر خواهی نوعی خود خواهی نهفته است و این البته کاملا طبیعی است زیرا خاصیت هر وجودی این است که تمایل به رشد خود را دارد نه نفی خود را بنابر این انسان متعالی نیز در حقیقت خود را و کمال خود را میخواهد ولی راه کمال انسان در نفی خود حیوانی اوست یعنی طبق بیانات گذشته که بیان شد انسان در سلسله مراتب وجود بالاتر از حیوان است لذا مسلما کمال او نیز دارای پیچیدگیهای است که او را از حیوانات متمایز میکند و معقول نیست که وجا که گرایشات معنوی و اخلاقی مرتبه ای بالاتر از گرایشات حیوانی است .جودش فراتر از وجود حیوانات باشد ولی کمالش و غایت خلقتش مانند حیوانات باشد لذا این کاملا معقول است که کمال انسان در نفی گرایشات مادی و خود خواهانه باشد.
    قبلا بیان شد که وجود یکی است ولی دارای مراتب بسیار است و بیان شد که انسان در سلسله مراتب وجود چیزی مابین عالم مادیات و مجردات است و بهره وجودی او از برتر از عالم مادیات است زیرا توانسته با تکیه به معقولات که امری فرا مادی است بر مادیات چیره گردد و در ان دخل و تصرف کند .در این بحث نیز بیان شد که خصوصیات این وجود که ما در خود درک میکنیم متفاوت است که با ارزش ترین انها معقولات و معنویات است در حقیقت علم و اخلاق چکیده عالم وجود است که ما در سطح خود میتوانیم ان را درک کنیم و از انجا که ما موجودی حد وسط بین مراتب وجود هستیم بنابر این به حکم عقل این دو خصلت یعنی معقولات و معنویات در مراتب وجودی بالاتر که حد اخر ان اصل و خالص وجود است صیر صعودی دارد . بنابر این همانطور که وجود ما بارقه ای از اصل وجود است و خالص و اصل وجود را خدا میدانیم لذا معنویات و معقولاتی را نیز که به تبع وجود خود مییابیم و در حقیقت صفات وجود ماست و وابسطه به وجود است .
    لذا اصل و خالص این معقولات و معنویات مربوط به خداست که اصل وجود است . یعنی حقایقی را که ما میتوانیم درک کنیم بخش کوچکی از اصل حقایق است بنابر این :عقل محض ،عدالت محض ،بخشش محض ،مهربانی محض و…مربوط به حضرت حق است .
    طبق این دیدگاه خدا پرست کسیست که در مسیر تحقق این صفات قرار گیرد و هر شخصی به میزانی که یکی از این صفات کمالی را در خود برجسته کند به همان میزان به خداوند نزدیک است و این یک حقیقت است که تنها در عمل مشخص میشود نه با ادعا به عبارت مشخص طبق این دیدگه بسیاری از مدعیان خدا جویی و دینداران به خاطر اینکه در راستای نفی خود قرار ندارند از دایره حق پرستان خارج هستند و بر عکس بسیاری از کسانی که مخالف جهل و خرافات هستند و مدافع اخلاقیات هرچند وجود خدا را نیز منکر باشند ولی دانسته یا ندانسته در جبهه حق قرار دارند و خداپرست باطنی هستند .
    که به طور خلاصه میتوان گفت نزدیکی به خدا دو راه مشخص دارد یکی علم است ودیگری نفی خود و دیگر خواهی و این هر دو برای کمال انسان ضروری است و هیچ کدام بدون دیگری کامل نیست و در حقیقت علم و اخلاق دوبال پرواز بشر به سوی کمال است و بدیهی است که پرنده با یکبال قادر به پرواز نیست و عدم اگاهی بشر به این حقیقت باعث شده که از دل تعالیم دین به خاطر جهالت،امثال داعش سر براورده و از دل تعالیم علم به خاطر نبود اخلاق بمب اتم و تسلیحات جنگی برا ی کشتار هم نوعان خود .
    طبق این دیدگاه تمام تمایلات بشر حق است چون همه انها یک خالق دارد ولی متاسفانه به خاطر جهل راه را به بیراهه رفته بشر یت با اطلاح دیدگاه خود و اصلاح و تربیت درست اخلاقی قادر خواهد بود تمام تمایلات زیبا گراینه ،لذت گرایانه ،قدرت پرستی ،علم گرایی ،دین باوری را در مسیر ی درست قرار دهد که او را به صلحی پایدار بکشاند و شاهد بهشت موعود باشد بهشتی که عرصه ان دنیای ماده و فرا ماده را پوشش دهد.
    همه ما خواهان حفظ و کمال خود هستیم ولی ای کاش بدانیم که کمال ما در انتخاب و احترام به دیگران است نفی خود حیوانی در حقیقت اثبات خود واقعی و متعالی ماست در حقیقت ما با رجحان دیگران بر خود نه تنها به دیگران فیض رسانده ایم بلکه بر خود دو چندان افزوده ایم و با خود خواهی حیوان وار خود از خود حقیقی مان کاسته ایم حقیر بر این اعتقاد است که تنها راه نجات بشریت در کسب علم برای تسلط برطبیعت خارج و کسب اخلاق و خروج از منیت برای تسلط بر دنیای درون است و انگاه است که بشریت نه تنها مسجود ملایک (قوانین هستی )شده بلکه توانسته شیطان را نیز که از سجده بر ادم تمرد کرد به سجده وادار کند و در ان موقع است که انسان خلیفه الله خواهد بود زیرا هم قادر به مخلوقیت در عرصه جهان مادی خواهد بود و هم خالق مرتبه وجودی و معرفتی خویش خواهد شد ولی البته در طول و امتداد اراده حضرت حق نه در عرض و مقابل ان .
    از طولانی شدن مطلب و پریشانی محتوا و احتمالا غلط های نگارشی قبلا عذر خواهی میکنم و همه دوستان را به حضرت حق میسپارم .
    با سپاس

  16. به نظر من نباید همش از این زاویه فکر کرد که اگر خدایی وجود دارد به آن معنی که خداباوران میگویند این خدا بینهایت است و آفریننده همه چیز است و اگر هم خدایی مانند آنچه خداباوران میگویند وجود ندارد با تکیه بر اثبات ناپذیری وجود خدا این هم دلیل نمیشود که نتیجه قطعی بگیریم که همه چیز محصول تصادف است و باید بطور کامل با نظر تکامل گرایان موافقت کرد. حرف من اینست نه به آن شوری شوری نه به این بی نمکی. میتواند راه سومی هم وجود داشته باشد و حقیقت چیز دیگری باشد. لطفا این مطلب را بخوانید:

    حقیقت چیست:
    25000 سال پیش انسانهایی بسیار پیشرفته بنام «الوهیم» از سیاره ای دوردست به زمین آمدند و به رهبری فردی بنام «الله»، بشریت و همه ی حیات روی زمین را خلق کردند. بشر گذشته بعلت درک و فهم پایین خود با مشاهده دانش و توانایی های خارق العاده الوهیم بجای درک این نکته که آنها هم انسانهایی مانند او هستند دچار اشتباه شد و ایشان را خدا نامید. الوهیم همه پیامبران گذشته و کتب آسمانی را به عنوان پیام و نشانه ای از وجود خود و بمنظور هدایت و تکامل بشریت فرستادند تا زمانی که دانش زمینیان به اندازه ی کافی پیشرفت کرد بتوانند با کمک این نشانه ها حقیقت را درک نماید. در سال 1973 میلادی الوهیم رائل را بعنوان آخرین پیامبر خویش برگزیدند تا بعنوان «منجی موعود» با پیامی انقلابی از طرف ایشان حقیقت را بطور کاملا علمی آشکار نماید. الوهیم از او خواستند تا با کمک رائلیان با پخش این پیام و با ساخت یک سفارت رسمی در زمین شرایط را برای بازگشت ایشان به همراه پیامبران گذشته فراهم نماید.اگر شما نیز پیام رائل را با دقت مطالعه نمایید و آن را با نوشته های کتب آسمانی تطبیق دهید متوجه حقایق زیادی خواهید شد. الوهیم همه ی انسانها را از لحظه ی تولد تا لحظه مرگ توسط ابر رایانه های عظیمی تحت نظر دارند و بزودی به زمین باز میگردند و به هر کس که نتیجه ی اعمالش مثبت بوده باشد بویژه یاری کنندگان رائل پاداش خواهند داد و بدکاران را نیز مجازات خواهند کرد. بازگشت ایشان (قیامت) بسیار نزدیک است…

    البته میتوانید صرفا به عنوان یک فرضیه به این مطلب نگاه کنید و ساده از کنار آن رد شوید. اما اگر کسی واقعا بدور از هر گونه نیت سوئی هدفش فقط و فقط کشف حقیقت باشد بهتر است با این مطلب هم جدی برخورد کند و آن را عمیقا واکاوی کند. برای اطلاع بیشتر به سایت فارسی رائلیان fa.rael.org و یا وبلاگ یک رائلی iraelian.wordpress.com مراجعه کنید.

  17. من سوالم این هست که بشر چیز های زیادی تا به حال درست کرده بهتره بگم سیستم های زیادی درست کرده و موفق ترین سیستم ها فرقی نمیکنه چه نظام های اجتماعی و یا نظام های فنی و مهندسی هماهنگی و نظمشون بیشتر بوده
    خب به نظر من باید کسی بوده باشه که این سیستم رو طراحی کنه و یک مقصدی رو براش تعریف کنه و به سمت اون مقصد حرکتش بده و این همون چیزیه که به نظرم دلیلی بر وجود خداست
    خدا هم این قوانین و نظمی رو که علم کنونی ما داره که البته اون رو هم ما بهش نظم دادیم با اعداد و فرمول ها و نماد ها ولی خب چیزیه که این قابلیت رو داره یعنی میشه یک سیستم منظم در نظر گرفت که ما این نظام رو در بین پدیده هاش میبینیم
    پس اگه به این گفته که دنیا یه چیز هدفمند و منظمی هس که داره به سمت هدفی که به درستی معلوم نیس حرکت میکنه اعتقاد داشته باشید، باید به این که این سیستم یک به وجود آورنده و هدایت کننده ای داره هم معتقد باشید و این نظم و هماهنگی در اجزا رو از اون بدونید خب بالاخره هر چیزی که تو دنیا تصدفی نیس و میبینیم که وقتی یه کاری انجام میشه حتی حوادث یک مسبب هایی داره یعنی هماهنگی هایی ایجاد میشه تا اون اتفاق بیفته و بعضی از این هماهنگی هارو ما درک میکنیم ولی بعضی هارو نه.
    و اصل صحبتم رو اینه که اگه ساعتی یا ماشینی برای به انجام رساندن یک هدف کار میکنه قطعا به وجود آورنده ای هس که اونو برای اون هدفی که میخواد ساخته و هر طور هم بخواد میتونه در اون تغیر ایجاد کنه متوقف کنه یا از بین ببره ویا گسترشش بده پس اون پدید آورنده هس
    یا همان تئوری بیگ بنگ بیشتر شبیه به یک سازوکار به وجود آوردن که این گونه به وجود آورده شده ولی بالاخره وجود آورنده ای بوده که این اتفاق افتاده و جهان هستی به وجود اومده و یه چیز اتفاقی نیس
    لطفا نظر ( سوال) منو هم بخونین و اگه جواب یا نقدی داشتین حتما بگین خیلی ممنون که وقت میزارین

    1. ممنون (:
      درباره این استدلال که دنیای منظم نیاز به خالق داره کتاب‌ها زیاد بهش پرداختن چون از استدلال‌های قدیمی بوده پس مطالب زیادی هم واسش هست.
      در کل فرضت اشتباس. اولا فرض اینکه منظم بودن نیاز به خالق داره اشتباس چون میتونه تصادفی باشه ( همینطور که در فرگشت هست ) دوما باز فرضت اشتباس که دنیا هدف داره. ممکنه داشته باشه ممکنه نداشته باشه. به چه حقی *فرض* می‌کنی دنیا هدف داره و بر پایه فرضت استدلال میکنی که دنیای هدف‌دار نیاز به پدیدآورنده داره !

      تشکر از کامنتت

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *